مبینا نصیری

فارسی سازی بوت استرپ | راست به چپ کردن بوت استرپ | Bootstrap RTL

۲۶ تیر ۱۳۹۷


برنامه نویس‌های وب که از بوت استرپ استفاده میکنن، مطمئناً با این مشکل روبرو بودن که برای قالب‌های فارسی (راست به چپ) مشکل داشتن. چون ساختار اصلی بوت استرپ، چپ به راست هست و برای سایت‌های غیر فارسی یا سایت‌های چپ به راست مناسب بود.


توی اینترنت اگر سرچ کرده باشید، افرادی اومدن بوت استرپ رو راست به چپ کردن و گذاشتن برای دانلود. حتی پیش اومده که میفروشنش!!!


ولی طبق تجربه خودم، همه اونا که دیدم و تستشون کردم، مشکل داشتن و درست کار نمیکردن و دردسر داشتیم باهاشون.


میخوام به شما روش فارسی سازی رو توی کمتر از یک دقیقه آموزش بدم. من همیشه برای پروژه‌هایی که می‌نویسم، از همین روش استفاده می‌کنم و فارسی سازی میکنم. تا الان هم هیچ مشکلی نداشتم و خیلی قشنگ و نرمال داره کار میکنه. به نظر خودم که مطمئن ترین روش همینه. نیازی هم نیست که از سایت‌های دیگه دانلود کنیم و یا اینکه حتی خریداری کنیم.


این روش همیشه کار میکنه. فرقی نمیکنه که نسخه ۳ بوت استرپ باشه یا نسخه ۴ که جدیداً اومده. در هر صورت جواب میده.


خب. برای اینکه کیفیت آموزش بهتر باشه و بصورت عملی هم کار کنیم، تصمیم گرفتم که فیلم آموزش انجام این کار رو ضبط کنم. شما توی ویدئوی پایین، روش کار رو میتونید ببینید. اگر سوالی داشتید توی کامنت‌ها بپرسید. حتماً جواب میدم. (البته اگر بلد باشم)


توی این ویدئو، نحوه دانلود، کامپایل و فارسی سازی (یا همون راست به چپ کردن) بوت استرپ رو آموزش میدم. حتی بهینه سازی بوت استرپ رو برای پروژه‌هامون توضیح میدم که سایت‌های سبک‌تری داشته باشیم.


اگه دیدین کیفیتش پایینه، بزارید روی کیفیت بالاتر (گوشه پایین سمت راست). چون آپارات مثل اینکه پیش فرض داره با کیفیت ۳۶۰ نشون میده که زیاد جالب نمیشه.


البته این ویدئو رو قرار بود خیلی زودتر قرار بدم و دوستان هم خیلی پیگیری کردن. ولی خب درگیری‌ها زیاد بود. یکیش اینکه لپ تاپم خراب شد و تقریباً دو ماه گارانتی بود 🙂 به لپ تاپ ضعیف دیگه‌ای داشتم که ضبط صدا باهاش خیلی نویز داشت.

دیگه ببخشید دیر شد :-)

معرفی فیلم کوتاه “چسب زخم” (بیتا فلاحی)

۲۶ تیر ۱۳۹۷

فيلم كوتاه “چسب زخم ” به كارگرداني بيتا فلاحي اماده نمايش مي شود…
اين فيلم كوتاه روايتي است از ايثار و محبت كه در قالب دو شخصيت كودك بيان مي شود و نگاهي متفاوت به اهدا عضو دارد.
نويسنده و كارگردان: بيتا فلاحي

 

بازيگران:
مهناز رضا زاده
سما بختياري
هستي نوري

مدير فيلمبرداري:
حسن سيدي پريشان

تدوين و تركيب صداها:
مسعود فرجام

چند لیکو / گردآوری و برگردان: منصور علیمرادی | سایت ادبیات مبینا نصیری

۲۶ تیر ۱۳۹۷

ادبیات مبینا نصیری ـ چند لیکو* / گردآوری و برگردان منصور علیمرادی:

.

دِهن در کلیدِن
دور برُم لوتن

dehn dar keliəden
dowr barom luəten

قفلی بر در
دور وبر
خلوت و خاموش!

***

سنگر خُلک زالُن
واکَن کطالُم

sangar xolk zâlon
wâ kan katâlom

سنگر، لابه‌لای نیزار
باز کن
قطارِ فشنگم را.

***

روتُم سبزوارُن
سوگات چه بیارُم

rowtom sabzwâron
sowgât če biyârom

به شهر سبزواران رفته‌ام
برایت سوغات چه بیاورم؟

***

جنگجوی یَگونَه
ساخلو روخونَه

jangjuəy yagona
sâxlu ruəkhona

جنگجوی بی‌همتا
ساخلوی نظامی‌ها
بر کنارۀ رود.

***

اُتاک بادگیرِن
دوستُم درگیرِن

otâk bâdgiəren
duəstom dargiəren

اتاقی با بادگیر
محبوب من درگیر.

***

آهُم تو دلشُن
نُمزادُم بُرشُن

âhom tuə delšon
nomzâdom boršon

آهم بگیردشان
نامزدم را بردند.

***

مزدا بده گاز
سورِگ، یِبال جاز

mazdâ bedə gâz
suəreg yebâl jâz

به مزدا گاز بده
قرارمان به شوره زار
این سمتِ جازموریان.

***

گردِن گناوِن
بوری تو یاوِن

garden genâwen
buəriə tuə râhen

در گردنۀ گِناو
زیبا رویی
در حوض آب.

***

تهران پُروکی
نایام دلیکین

tehrân poruəki
nâyâm delikin

به تهرانِ آتش‌گرفته
نخواهم آمد
خاطرجمع!

***

گُدَرَک بیدُن
ای سر ناومیدُم

godarak biedon
əy sar nâwmiədom

گذرگاهِ درختانِ بید
ناامیدم، ناامید!

***

سورِگَک داکین
تهنای چه باکین

sueregak dâkin
tahnâyi če bâkin

شورزه‌زاری است بی‌انتها
چه باک از تنهایی!

***

چِراگ خاموش کَن
سَرُم تو کوش کَن

čerâg xâmuəš kan
sarom tuə kuəš kan

فانوس را خاموش کن
و
سرم را در بغل بگیر.

***

جمع آوری و برگردان: منصور علیمرادی

* لیکوهای رودباری را می‌توان به عنوان کوتاه‌ترین سروده‌های اقوام ایرانی، در کنار سه‌خشتی‌های خراسان، لندی‌های پشتو، لیکوهای بلوچی، سیاوچمانه‌های کردی، آساناک‌های ترکی قشقایی و… به عنوان بازماندۀ شعرهای کوتاه هجایی ایران کهن، از ذخایر بی‌بدیل و ارزش‌مند میراث معنوی بشر به حساب آورد. (لیکوها، منصور علیمرادی، ص ۱۱)

ادبیات مبینا نصیری / ۲۵ تیر ۱۳۹۷

Print Friendly, PDF & Email

طرحی نو در تأسیس و خوانش سنت فلسفی عرفانی

۲۶ تیر ۱۳۹۷

به گزارش فرهنگ امروز به نقل از مهر؛ جلسه نقد و بررسی کتاب شاکله شناسی، نوشته دکتر نصرالله حکمت، با حضور نویسنده و تنی چند از کارشناسان روز گذشته در پژوهشکده مطالعات اجتماعی و فرهنگی برگزار می شود. به همین مناسبت در ادامه مروری خواهیم داشت بر خلاصه ای از مباحث این کتاب؛

ـ شاکله ای که شکل پذیر نباشد، شاکله نیست و طبعا نمی تواند در عرصه عمل، شکل آفرین و کنشگر باشد اما در همین نقطه گشودگی، دو خطر جدی در کمین نشسته است:

١- ورود پی در پی دانسته های گوناگون به ذهن می تواند وضعیت شکل پذیری شاکله را دچار التهاب نماید. انتقال التهاب به عرصه عمل سبب سردرگمی و سرگردانی می شود.

٢- شاکله گشوده ورود شیطان را نیز آسان می کند. (وسوسه گری و اغوا آغاز می شود و شاکله و عمل به سمت اختلال می رود.)

ـ شاکله، هر شکلی را که به خود بگیرد به عرصه عمل منتقل می کند.

ـ عرصه عمل، مجموعه رفتار و گفتاری است که از یک سو نشان دهنده شخصیت انسان است و از سوی دیگر سرنوشت فرد و جامعه را رقم می زند.

ـ هر عملی که به صورت پیوسته و مستمر، نه به صورت منقطع و گذرا، در مجموعه گفتار هر کس انجام می گیرد ریشه در شاکله او دارد به بیان دیگر عملی که از شاکله می جوشد و جاری می شود، عمل خودجوش و عملی که از شاکله زاده نمی شود عمل دیگرجوش است.

ـ شخصیت، توسط شاکله شکل می گیرد و در عرصه عمل هویدا می شود.

ـ از راه رفتار و گفتار و روابط هر کس می توان شکل شخصیت و شاکله او را شناخت.

ـ دانشی وجود ندارد که بتواند شاکله را مدیریت کند. علمی که بتوان مدیریت انسان و عرصه عملش را به دستان او بسپاریم وجود ندارد.

ـ دستاورد تفکر فلسفی، تلاش برای جلوگیری از ورود خطا به ذهن و زبان و عمل بوده است.

ـ اندیشه انسان بدون خطا ریشه در نیاز انسان به عصمت و بی گناهی دارد.

ـ افلاطون، فیلسوف بزرگ یونان، آرمانشهر را برای مدیریت انسان بی گناه و معصوم بنا کرد، در آن شهر آرمانی بدون گناه، قوانینی نوشت و به منظور حسن اجرای آن قوانین، حکم اعدام شیطان را در دروازه شهر اجرا کرد و نیز ناخرسندی خود را از اینکه خدا اذن اغوای آدمی را به شیطان داده، اعلام کرد.

ـ ارسطو، شاگرد افلاطون، به این نتیجه رسید که عصمت عملی تحقق نمی یابد مگر از راه عصمت فکری.

ـ استاد و شاگرد دست به دست هم دادند تا با اتکای به عقل مستقل بشری ، انسان را از شر گناه و خطا نجات دهند ، غافل از اینکه مشیت خداوند بر این است که تا وقتی انسان زنده است شیطان هم زنده باشد.

ـ آموزه بزرگ سوفسطائیان، زیستن انسان در وضعیت نبود حقیقت است.(وضعیت انسان روزگار نو و پسا نو)

ـ خط اصلی فیلسوف بزرگ عالم اسلام ، ابونصر فارابی، مدیریت انسان گناهکار است و به تبع او خط اصلی منطق شاگردش ، ابن سینا، مدیریت ذهن خطاکار است.

ـ انسان این روزگار، نه در وضعیت نبود حقیقت که در وضعیت غیاب حقیقت  باید زیست کند.(حاصل تفکر فارابی و ابن سینا)

ـ شاکله باید همواره گشوده و شکل پذیر و قابل انعطاف باقی بماند و در عین حال نباید از هیچ علم و معرفتی شکل نهایی بگیرد. باید بتواند شخصیت انسان را شکل دهد و از طریق اراده نامحدود انسان، عرصه عمل را به درستی مدیریت کند. نه به خود ستمی کند و نه به دیگران و نه حتی به طبیعت.

ـ ایمان به غیب، تنها راهکار مدیریت شاکله است.

ـ ایمان به غیب یعنی اینکه؛ جهان مجهولات و ناشناخته ها بی پایان است.

ـ ایمان به غیب، جان شاکله است، چنین شاکله ای با هیچ دانشی قفل و مسدود نمی شود و شکل هیچ دانسته خاصی را به عرصه عمل منتقل نمی کند.

ـ جهان شاکله انسان مومن به غیب، پهنه قابلیت اوست و عرصه عملش، پهنه  فاعلیت او، در قابلیت، عبودیت و بندگی خود را تحقق می بخشد و در پهنه فاعلیت، خداگونگی و آفرینشگری خود را به نمایش می گذارد.

ـ عمل صالح که در عرصه عمل انسان مومن، خلق می شود، عملی است که ظاهری ثابت اما باطنی متغییر دارد؛ همانند نماز.

ـ انسان در عرصه خلق عمل صالح، می تواند راه استکمال را طی کند.

ـ ترس از خطای تفکر را کسی دارد که راه دانایی و معرفت را محدود می داند و می پندارد با فکر خالی از خطا به حقیقت واصل می شود، همین پندار، او را، به خلق روش و متد وا می دارد.

ـ آنکه راه درست را – که همان ایمان به غیب و گشودگی شاکله به جهان راز است- یافته، اگر درون این راه درست، نادرست و کج و کوله هم برود عیب و اشکالی ندارد، البته کمال مطلوب، آن است که آدمی در راه درست، درست راه برود.

ـ ایمان به غیب، مقوم شخصیت انسان است.

ـ ایمان مبدأ عمل صالح است و عمل صالح، ایمان را تقویت می کند.

ـ هیچ یک از تدبیرها و چاره اندیشی های انسان برای مقابله با شیطان، بدون ایمان و اتکای به خدا، راه به جایی نمی برد.

ـ از آنجا که نقطه آغاز تعالی انسان، گشودگی شاکله است، در همین نقطه باید حضور شیطان را جدی گرفت.

ـ کار اصلی شیطان با تکیه به شباهت، توسل به شبه حقیقت است. کار او این است که شبه حقیقت را به جای حقیقت به انسان عرضه می کند.

ـ راه مقابله با فرو افتادن در دام شبه حقیقت و بهره مندی از هدایت الهی،  تقوا است.

ـ تقوا یعنی آمادگی برای بهره مندی از نور هدایت.

ـ انسان با ایمان به غیب و سجده در برابر حقیقت به  تقوا می رسد.

ـ شاکله و شناخت آن کلید ورود به درون انسان و وقوف به سرّ استمرار افعال اوست.

– «شاکله» و شاکله شناسی چیست، ایده محوری آن کدام است.

ـ «شاکله» میهمانی ناخوانده و مبارک قدم در ذهن استاد است.

– سیری از تشکیل شاکله شناسی در ذهن و ضمیر استاد حکمت ( از کتاب ایمان درمانی تا کتاب شاکله شناسی)

– توصیف به جای تعریف

– مقام اثبات و مقام ثبوت، اثبات هایی بدون ثبوت و ثبوت هایی بی اثبات.

– سرشت، سرنوشت، هویت و عمل مستمر هر انسان از طریق شاکله رقم می خورد.

ـذعدم طرح عنوانی و محتوایی «شاکله» در سنت فلسفی- عرفانی به نحوی که استاد مطرح می کنند.

ـ مباحثی مرتبط با شاکله در «معرفت النفس» نزد فلاسفه مطرح شده است.

– نطق منبعی درونی است و کلام ملفوظ ظهوری از آن است.(طرحی از خودِآگاه)

– تفکر در ارتباط میان عمل و ایمان بستری برای خطور «شاکله» در ذهن استاد بوده است.

– کتاب شاکله شناسی حاصل ۱۰ سال تفکر استاد حکمت در این باب بوده است.

– «شاکله» برزخی است در وجود انسان که روح و جسد را به یکدیگر متصل می کند.

– جغرافیای شاکله؛ حوزه خیال انسان، منطقه استقرار «شاکله» است.

– تفاوتهای «شاکله» با بعضی نظریات در فلسفه غرب (شماتیزم کانت، بعضی نظریات فیلسوفان کارتزین)

– تفاوت جوهری میان «خیال » در فلسفه اسلامی و فلسفه غرب وجود دارد.

– هدف از شاکله شناسی، ایجاد ارتباط درحوزه های گوناگون هستی شناسی و معرفت شناسی با حوزه انسان است.

– در روایت درون دینی از «شاکله» اثبات، اولویت محوری ندارد.

– حوزه های روانشناسی و علم النفس از جهت روشی و اثباتی چندان با حوزه های طبیعی نظیر فیزیک متناظر نمی باشند.

نسبت شاکله شناسی با فلسفه و عرفان اسلامی

١- شاکله در بنیان خود، یک مبحث متافیزیکی است.

٢- نحوه ورود در هستی شناسی شاکله.(عالم مثال منفصل)

٣- عالم مثال، وعده گاهِ ملاقاتِ مجردات و مادیات است.

٤- در فلسفه فارابی و ابن سینا، بعد هستی شناسی عالم خیال پررنگ نیست، اما نفس طرح قصص رمزی در ابن سینا می تواند قرینه ای بر عالم مثال باشد.

٥- در تعریف شگفت انگیز ابن سینا از ادراک، تمثل حضور دارد.

٦- عین القضات همدانی، بنای علم دنیا و آخرت را تمثل شناسی می داند.

٧- بنا بر تحقیقاتی، ممکن است ابن سینا در اواخر عمرش یک جریان عرفانی به راه انداخته باشد و عین القضات ظاهرا در این سنت قرار دارد.(عین القضات از ابن سینا تجلیل کرده است)

٨-بحث خیال و نبوت فارابی از مبانی بحث شاکله شناسی است.

٩- در حوزه عرفان نظری و علم الخیال عرفانی، شاکله شناسی برجسته می شود.

١٠- از طریق شاکله شناسی( ضرورت انفتاح و گشودگی) می توانیم تلقی بهتری از علم الخیال عرفانی داشته باشیم.

١١- حس و عقل بخش ثابت وجود انسان را تامین می کنند. خیال است که وجود سیال آدمی را معنا می کند.

١٢- قابلیت فاعلی شاکله، زمینه ساز تحقق تخیل خلاق خواهد بود.

١٣- مقام شاکله، مقام اقبال به قبول است.(قرب نوافل)

١٤- فارغ از سنت موجود، بر مبنای شاکله و شاکله شناسی  با در نظر گرفتن اقتضای زیست اکنونی انسان، می توانیم طرحی نو در تاسیس و خوانش از سنت فلسفی- عرفانی داشته باشیم.

برنامه تلویزیونی کتاب باز – مجله مبینا نصیری

۲۶ تیر ۱۳۹۷

اگر کتاب دوست باشید و اهل برنامه تلویزیون صد در صد با برنامه به نام کتاب باز که هر شب از شبکه نسیم پخش میشه آشنا هستید. به نظر ما یکی از برنامه های جذاب صدا سیما در جهت تشویق فرهنگ کتاب خوانی می باشد که با اجرای زیبای آقای سروش صحت این زیبایی دو چندان شده، پیشنهاد ما به شما عزیزان این هست که حتما حتی شده برای یک شب ساعت ۲۰ سری به شبکه نسیم بزنید و ای برنامه زیبا را مشاهده نمایید.جای دارد در اینجا از تلاش های آقای محمدرضا رضائیان جوان ۲۹ ساله و دانش آموخته ارتباطات از دانشگاه امام صادق(ع) که تهیه کنندگی و کارگردانی اثر «کتاب باز» تقدیر نماییم.

پیرو همین مطلب نظر شما عزیزان را به مصاحبه ای که توسط روزنامه خراسان با مجری برنامه آقای سروش صحت صورت گرفته جلب می نماییم،گفتگوی جذابی که خواندش خالی از لطف نیست.

 

ساختن برنامه های جذاب با موضوع کتاب خوانی چه سختی هایی دارد؟

از آن جایی که شعار شبکه نسیم «نشاط و سرگرمی» است، به کتاب از پنجره سرگرمی نگاه کردیم و سعی‌ مان این بود که از مباحث آماری و کارشناسانه دوری کنیم. به مدیر وقت، آقای کرمی و به مدیر فعلی، آقای احسانی هم عرض کردم که من در وهله اول دنبال یک برنامه سرگرم کننده هستم، چون اگر خود برنامه سرگرم کننده باشد مخاطب با آن همراهی می‌کند و بعد می شود نکات و ظرافت های دیگری را هم درباره کتاب مطرح کرد.

 

چرا نام برنامه را «کتاب باز» گذاشتید؟

کتاب باز! شاید در ابتدا که این نام را می شنوید یاد جمله معروف «بخشش لازم نیست اعدامش کنید» بیفتید. این که این جمله چطور خوانده شود بستگی به خواننده دارد که ویرگول برای جمله بگذارد یا نه! و باید تصمیم بگیرد که این ویرگول کجا باشد تا جمله معناهای متفاوتی بدهد. «کتاب باز» را هم هر جور بخوانید یک معنا می دهد فقط کافی است لحن گفتارتان را کمی عوض کنید آن وقت با سه معنی مختلف به شکل اپن بوک، خوره کتاب و دوباره کتاب مواجه می شوید.

شاید همین دلیل خوبی باشد برای نام برنامه که طیف های مختلفی از کتاب خوان ها را شامل می شود.هم اکنون چند برنامه دیگر نیز درباره کتاب و مطالعه از دیگر شبکه‌های تلویزیونی پخش می‌شود مهم‌ ترین تفاوت «کتاب باز» را با این برنامه ها بیان کنید.

تفاوت اصلی ما در نوع نگاه‌ مان به کتاب است. ما نمی ‌گوییم که کتاب الزاما برای فرهیخته ‌ها و روشنفکر‌هاست ولی معتقدیم هر کسی که کتاب می‌ خواند به سمت فرهیختگی حرکت می ‌کند. سعی کرده‌ ایم که در برنامه سراغ آمار‌ها و ارقام کتاب نخواندن‌ ها نرویم. قبول داریم مردم کتاب خوانی نیستیم اما این آرزو را داریم و در هر برنامه هم تکرار می ‌کنیم که روزی برسد که مردم ایران کتاب خوان ‌ترین مردم دنیا شوند.

 

چرا به مسائل و مشکلات مرتبط به حوزه کتاب مثل قیمت و شمارگان پایین کتاب نمی پردازید؟

ما خواسته ‌ایم که به کتاب از دریچه سرگرمی نزدیک شویم و به جای نقد و آسیب‌ شناسی، محتوای برنامه را به این سمت ببریم که بیننده ما مجاب شود کتاب بخواند. شاید این برنامه نتواند همه پدر و مادرهای جامعه را کتاب خوان کند ولی می ‌خواهیم آن ها به این باور برسند که اگر فرزندشان کتاب خوان شود، فردای بهتری خواهد داشت. در واقع دغدغه اصلی ما خواندن کتاب است ما سعی کرده ایم راه هایی را در برنامه به مخاطب گوشزد کنیم که از خواندن لذت ببرد ما اصراری بر افشای آشفتگی های بازار کتاب نداریم و نمی خواهیم از مسائلی بگوییم که بهانه ای شود برای سراغ کتاب نرفتن! تلاش مان این است که برنامه پاتوقی باشد برای کتاب بازها!

 

از پیام هایی که به شبکه می آید، تعداد مخاطب راضی کننده بوده است؟

امیرحسین صدیق در فصل اول طبق گفته خودش، در ذهن مردم از بابای زی زی گولو تبدیل شد به مجری کتاب باز. می گفت قبلا که به شهرستان می رفتم می گفتند بابای زی زی گولو آمد، ولی حالا که می روم می گویند کتاب باز آمد.

 

بخش نما داستان را که به نوعی کلاس داستان نویسی است برای ارتباط با مخاطب راه اندازی کردید آیا بازخوردها خوب بوده است؟

در هر دو فصل راه هایی را برای تعامل با مخاطب در نظر داشتیم در فصل اول مهمان یک خط از شروع داستان را می نوشت و بقیه داستان را مخاطب برای ما ارسال می کرد در این فصل نیز چون دغدغه نوشتن مردم را داشتیم و دوست داریم مردم طعم لذت بخش نوشتن را تجربه کنند سعی کردیم به مخاطبان برنامه که اکثرا دارای صفحه یا کانال در فضای مجازی هستند یاد بدهیم که چگونه در چند خط توضیح خوب و زیبایی درباره عکس هایی که منتشر می کنند ارائه کنند که خوشبختانه بازخوردهای خوبی هم داشتیم و از چهارشنبه منتخب نما داستان های ارسالی توسط سروش صحت در برنامه خوانده می شود.

 

 

آیا مهمان هایی که دعوت می کنید برنامه را دنبال می کنند؟

بالای ۹۰ درصدشان دیده اند. درصد جدی از این ها آدم هایی هستند که به این راحتی ها به تلویزیون نمی روند و برای شان مهم است که کجا دارند می روند. بعضی های شان وقتی به این جا می آیند می گویند برنامه تان دارد دیده می شود. در فصل دوم با حضور سروش صحت، این فضا ناگهان یک جهش جدی هم داشته است.

 

چرا در دو فصل این برنامه از مجری هایی استفاده کرده اید که سابقه مجری گری نداشتند؟

جذابیت مجری یک بخشی از قضیه است، در ابتدای شروع فصل اول برای این که برنامه مخاطبش را پیدا کند باید یک حرکت جدیدی انجام می دادیم تا مخاطب را غافلگیر کند. سعی کردیم با انتخاب مجری این شوک را وارد کنیم در فصل اول آقای صدیق به دلیل این که چند وقتی در تلویزیون حضور نداشت و چهره محبوبی هم بود اتفاق خوبی برای برنامه به حساب می آمد و در فصل دوم سروش صحت را انتخاب کردیم که در کنار محبوبیت، بر فضای کتاب احاطه کامل دارد و به شدت کتاب باز و بین هنرمندان به کتاب خوانی زبانزد است. معروف است که می گویند اگر می خواهی سروش صحت را پیدا کنی، باید بروی کتابخانه ملی. به همین دلیل کسی که می آید و مقابل سروش صحت می نشیند، نگرانی این را ندارد که در مقابل یک آدم غیر کتابی نشسته است. این ویژگی سروش صحت هم خیلی به جذابیت برنامه کمک می کند وطبیعتا مخاطب هم این نکته را خوب دریافت می کند.

 

الان عمده ترین مشکلات شما در تهیه برنامه تلویزیونی چیست؟

اول پول و بودجه متأسفانه در تلویزیون به دلیل مشکلات مالی که سازمان با آن درگیر است، طبیعتا دست مان بسته است. می خواهیم کارهایی بکنیم، ولی بودجه محدود است. «کتاب باز ۲» منوط شد به آوردن حامی مالی، انگار که این یک ادبیات جاافتاده در تلویزیون شده که اگر می خواهی برنامه بسازی و تهیه کنندگی کنی باید خودت حامی مالی بیاوری، ولی من این کار را جزو وظایف تهیه کننده نمی دانم، بلکه سازمان باید بگوید بیا و این را بساز و من چه با حامی مالی چه بدون حامی مالی، هزینه ساخت برنامه را تأمین می کنم. این یک بار اضافی روی دوش تهیه کننده است و کار راسخت تر می کند.

 

به دلیل همین مشکلات مالی است که از مهمان می‌خواهید به شما کتاب هدید بدهد؟

(می خندد) این هم دلیل خوبی می توانست باشد اما دلیل مان این بود که می خواستیم در کنار معرفی کتاب، فرهنگ کتاب هدیه دادن را هم ترویج بدهیم و با تلفیق این دو توانستیم یک بخش جذاب را که خیلی هم خوشمزه است به برنامه اضافه کنیم.

 

برای تبلیغ کتاب هایی که می کنید از ناشرها پولی دریافت می کنید؟

با این وضع آشفته بازار نشر و به ویژه گرانی کاغذ در این روزها ما باید به ناشرها پولی هم بدهیم تا بتوانند به نشر ادامه بدهند.

 

آیا برنامه مشابه خارجی دارد؟

ما در جلساتی که در شورای کتاب شبکه نسیم برای معرفی برنامه داشتیم خیلی تلاش کردیم تا راهکاری پیدا کنیم که بتوانیم مواردی که در ذهن داریم نشان بدهیم اما برنامه‌ای را پیدا نکردیم. البته با توجه به این که اکثر شبکه های خارجی خصوصی هستند و سیاست هیچ شبکه تلویزیونی خصوصی حمایت از یک کالایی که سود اندکی دارد نیست، «کتاب باز» با این قالب یک برنامه منحصر به فرد محسوب می‌شود.

 

کتاب باز تا چه زمانی پخش می شود؟

برنامه ما برای ۱۲۰ قسمت برنامه ریزی شده است، اما در مقطعی به دلیل مشکلات مالی خواستیم به ۹۰ قسمت تقلیل دهیم ، بازهم تمام تلاشمان را می کنیم تا ۱۲۰ قسمت را بسازیم. بودجه برنامه خیلی زیاد نیست اما به هرحال بودجه نیاز دارد که در گروِ حمایت مدیران است.

 

منتظر فصل سوم این برنامه باشیم؟

اگر اختیارش دستِ دست اندرکاران برنامه باشد باید منتظر فصل دهم آن هم باشیم.

 

صحبت پایانی

کتاب بخوانید. کتاب باز هم ببینید.

 

تمرینات طناب زنی برای بهبود سطح آمادگی جسمانی به همراه انواع روش های طناب زدن

۲۶ تیر ۱۳۹۷

تمرینات طناب زنی (Jumping Rope)، جزء آن دسته از تمرینات موثر در بهبود و ارتقأء سطح آمادگی جسمانی است، که نه تنها نیاز به تجهیزات زیاد و گران قیمتی ندارد، بلکه در هر مکان و زمان قابل اجرا می باشد.

تمرینات طناب زنی ضمن بهبود وضعیت عمومی بدن، باعث کنترل وزن می شود و بر روی دستگاه تنفسی و قلبی-عروقی نیز اثرات مثبتی برجای می گذارد.

همچنین، باعث تقویت عضلات بدن به خصوص در نواحی پشت ساق پاها شده و بر روی فاکتورهای هماهنگی عصب و عضله، سرعت، چابکی نیز تاثیرگذار است.

بنابراین، اگر فردی روزانه به مدت ۲۰ تا ۲۵ دقیقه به اجرای تمرینات طناب زنی بپردازد، تقریبا تمامی نیازهای حرکتی خود را تامین نموده است. به طوریکه عنوان می شود، یک دقیقه تمرینات طناب زنی برابر با سه دقیقه دویدن، مصرف انرژی به همراه دارد.

در اجرای تمرینات طناب زنی می توان از طناب های متفاوتی استفاده نمود. در حقیقت، انتخاب طناب از نظر جنس، وزن و ضخامت با توجه به میزان سطح آمادگی جسمانی و هدف تایین شده متفاوت می باشد.

به عنوان مثال، افرادی که برای افزایش استقامت عضلانی، تمرینات طناب زنی را انجام می دهند، از طناب های نسبتا سنگین تر استفاده می کنند یا بوکسورها و تکواندوکارها برای افزایش سرعت و چابکی، از نوع سبک تری استفاده می کنند تا با مقاوت هوای کمتری بچرخد.

اندازه طولی طناب نیز با توجه به میزان سطح آمادگی جسمانی افراد می تواند تغییر کند. طول مناسب برای افراد مبتدی، به صورتی است که اگر در میانه طناب پای خود را قرار دهند و آنرا به سمت بالا بکشند، دسته های طناب به شانه ها باید برسد. در حالیکه، افراد حرفه ای از طناب های کوتاهتر می توانند استفاده نمایند.

تمرینات طناب زنی برای بهبود سطح آمادگی جسمانی به همراه انواع روش های طناب زدن

آشنایی با انواع روش های طناب زدن

انواع روش های طناب زدن باعث ایجاد تنوع در تمرینات طناب زنی شده که مانع ایجاد یکنواختی در اجرا می باشد. برخی از متداول ترین انواع روش های طناب زدن عبارتند از:

برنامه هشت هفته ای برای اجرای تمرینات طناب زنی

در تمرینات طناب زنی به طور متوسط در هر ساعت ۷۲۵ کالری سوزانده می شود، در نتیجه با اجرای منظم این تمرینات می توان به تناسب اندام دلخواه دست یافت و در کنار آن سطح آمادگی جسمانی را نیز بهبود بخشید.

محتوای محدود شده. / فقط اعضا میتوانند این پست را ببینند

با ثبت عضویت رایگان در کمتر از یک دقیقه به محتوای کامل دسترسی خواهید داشت (درخواست ثبت عضویت). همچنین در صورت تمایل با پرداخت هزینه عضویت ویژه به محتوای اختصاصی نیز دسترسی خواهید یافت (جزئیات سطح عضویت ویژه).

آموزش تصویری انواع روش های طناب زدن

کتاب تمرینات طناب زنی و انواع روش های طناب زدن با مشخصات زیر، از بخش فروشگاه آنلاین قابل دریافت می باشد. (با تخفیف ۵۰٪ به مدت محدود)

نوع فرمت PDF
تعداد صفحات
۱۱۳ صفحه
حجم فایل ۳ مگا بایت (MB)
قیمت فایل ۱۵,۰۰۰ تومان ۷,۵۰۰ تومان
مشاهده محتوای کتاب
بخش تندرسی، امکان استفاده از مشاوره و دریافت برنامه تناسب اندام هوشمند را فراهم نموده است. جهت آگاهی از شرایط بر روی فرم درخواست مشاوره کلیک نمایید.

کتاب سئو و بازاریابی اینترنتی

۲۶ تیر ۱۳۹۷

سئو، یک روند مناسب برای بهتر دیده شدن یک صفحۀ وب در نتایج جستجو است. معمولا وبسایت‌هایی که از سئوی بهتری برخوردارند بازدیدکنندگان و مشتریان بیشتری به دست می‌آورند. از دید بازاریابی اینترنتی، «سئو» به چگونگی رتبه‌بندی موتورهای جستجو و اینکه چه عبارتی‌های کلیدی بیشتر جستجو می‌شود و سپس بهینه سازی سایت برای عبارت کلیدی گفته می‌شود.
در این کتاب با «سئو و بازاریابی اینترنتی» و تاریخچۀ آن، بیشتر آشنا خواهید شد.

سئو و بازاریابی اینترنتی

مشخصات کتاب؛
نام مؤلف/گردآورنده: سینا رضایی
تعداد صفحات: ۳۹ صفحه
لینک دانلود مستقیم
لینک دانلود کمکی

گالری تئاتر مستقل تهران میزبان جشن سالگرد تولد داود رشیدی

۲۵ تیر ۱۳۹۷

به گزارش هنرآنلاین، جشن تولد هشتاد و پنجمین سالگرد تولد استاد داود رشیدی در قالب دو برنامه با حضور خانواده و جمعی از هنرمندان روز دوشنبه (۲۵ تیر ماه) ساعت۱۸ برگزار خواهد شد.

ابتدا نمایشگاه عکس و پوستر “یادی از استاد” با حضور احترام برومند افتتاح خواهد شد سپس در راستای حمایت از جوانان علاقه‌‌مند به تئاتر، مدعوین به تماشای نمایش “شپش” به نویسندگی و‌ کارگردانی کوروش نریمانی خواهند نشست.

نمایشگاه عکس و پوستر “یادی از استاد” متشکل از عکس‌هایی از ادوار مختلف زندگی زنده یاد داود رشیدی و پوسترهایی از آثار هنری وی‌ است.

 

جشنواره وب و موبایل ایران | تقلب در جشنواره وب | پارتی بازی جشنواره وب و موبایل ایران | هک سایت جشنواره وب و موبایل ایران | اعتراض به جشنواره وب

۲۵ تیر ۱۳۹۷


امسال اولین سالی بود که توی جشنواره وب و موبایل ایران ثبت نام کردم. سایتمو ثبت کردم توی گروه وب سایت‌های شخصی.
نتیجه جشنواره و … برام مهم نیست اصلاً. ولی می‌خواستم یه بار تست کنم ببینم کلاً فرایند چطوریه.


منتظر بودم که کاندیداهایی که داورها (!!!) بررسی کردند و معرفی شدند رو ببینم. بعد این پست رو بزارم.

البته بگم رأی گیری مردمی معتبر نیست. چون هر کسی با ایمیل‌های موقت و سایر انواع ایمیل‌ها میتونه رأی بده. حتی روزهای اول با یه دونه جیمیل میتونستیم بارها و بارها به سایت خودمون رأی بدیم. ولی بعد از اینکه بهشون ایمیل دادم، این مورد رو درست کردند. ولی باز هم با ایمیل‌های موقت و … میشه هر تعداد که بخوایم به سایت خودمون رأی بدیم. همین کاری که با ایمیل‌های موقت میتونیم به سایت خودمون رأی بدیم رو من تبدیل کردم به یک قطعه کد کوچیک که من هم زحمتی نداشته باشم. خودش به هر تعداد که بخوام به سایت من رأی میده. فیلم این قطعه کد رو هم ضبط کردم به همراه اِشکال دیگه که ادامه پست میتونید مشاهده کنید.


روز اول که دیدم این مشکل توی جشنواره هست، بهشون پیام دادم. گفتم می‌خوام با تقلب (یعنی همون ایمیل‌های موقت) به سایت خودم رأی بدم؟ اشکالی نداره؟ ازشون خواستم اجازه بگیرم 😀 (البته خب به شوخی بهشون گفتم و هدف این بود که بدونن سایتشون مشکل داره. بی‌تربیت‌ها جواب ندادن. ولی فردا صبحش دیدم که اون مشکل رو درست کردن و یکی دو تا مرحله هم بهش اضافه کردن که نشه دورش زد. ولی خب فرقی نکرد)

انتخاب سایت‌های کاندیدا


به قول خودشون، سایت از همه نظر بررسی میشه. اینطور که گفتن، در زمینه برنامه نویسی، محتوا، طراحی، تجربه کاربری و … بصورت کامل بررسی میشه.

ولی به جان خودم، از نظر من، هیچ کدومش رو بررسی نکردن :-D


من توی گروهی که سایت خودم توش بود نظر میدم. این نظر و برداشت شخصی منه و نمیگم که حتماً درسته.

اول که اومدن سایت شخصی رضا یزدانی و پژمان بازغی رو گذاشتن. این دو تا برای اینه که بگن مثلاً افراد معروف سایتشون رو اینجا ثبت کردن و به عنوان سایت برتر معرفی شدند 🙂 خب این دو تا لازمه برای اعتبار جشنوارشون :-)


البته اول همینجا بگم که به شخص کاری ندارم و اگر نظری میدم فقط برای انتقاد از جشنواره هست. امیدوارم که ناراحت نشید.


خب. سایت آقای مرتضی پیری به آدرس mrpiri.ir.

الان این سایت رو نگاه کنید. برتری این سایت نسبت به سایت من چیه واقعاً؟ توی کدوم بخش برتره؟ (نمیگم سایت من خیلی خوبه‌هااا. دارم مقایسه می‌کنم)

برنامه نویسیه؟ خب این که یه سایت وردپرس هست با قالب آماده.

محتوا؟ کدوم محتوا دقیقا؟

طراحی؟ خب اینم که قالب آماده هست اگر اشتباه نکنم. (البته خب ایشون مواردی رو هم بهش اضافه کردن و بهتر شده)


بازم میگم. آقای پیری عزیز. سایت شما خیلی خوبه. من فقط دارم جشنواره رو نقد میکنم. چون گفتن که مثلاً همه موارد بررسی میشه؛ دارم موارد رو ذکر میکنم و نقد میکنم. امیدوارم که ناراحت نشی و اگر ناراحت شدی من معذرت میخوام.


خب سایت بعدی. سایت رضا یزدانی هست. 🙂 جان من سایته رو نگاه کنید. دیگه خودتون تصمیم بگیرید 🙂 (rezayazdani.ir)


سایت بعدی، سایت پژمان بازغی هست. اینم که یه سایت ساده هست با طراحی ساده و … 🙂

این دو تا رو به همون دلیلی که گفتم انتخاب کردن :-)


وب سایت بعدی، سایت آقای محمد حسین فردوسیان هست. البته سایت جالبی هست. خودم خوشم اومده از سایتشون. ولی خب آیا تمامی موارد بررسی شدن؟


آخرین سایت هم سایت گروه موسیقی بنفش هست. خب این که کلاً جاش اشتباه هست. اینجا باید سایت شخصی قرار میگرفت. نه سایت یه گروه یا یه شرکت و … . اصلاً پذیرفتن این سایت در بخش سایت شخصی اشتباه بوده. چه برسه به بررسی اون موارد.

اینم یه سایت وردپرسی هست. دیگه کاری به محتوا و … هم ندارم.


خب این از بحث داوری که اینطور بود.

البته طبق گفته خودشون، خود شرکت کننده‌های جشنواره داوری کردن و امتیاز دادن. ولی بعدش داورهای اصلی هم بررسی کردن سایت‌های برتر از نظر داوری مردمی رو.

آیا واقعاً شرکت کننده‌ها سایت رو چک کردن یا همینطور شانسی رأی دادن؟

من به عنوان یه شرکت کننده. هر سایت شخصی که برای من میومد، بهش امتیاز منفی میدادم. هیچ چیزی رو هم چک نمیکردم 🙂 فقط برای اینکه امتیازشون از سایت من بیشتر نشه.

سایت‌های دیگه‌ای که نشون داده میشدن بهم، فقط عنوانش رو میخوندم، عکس پیش نمایش رو میدیدم. اگر به نظرم جالب بود، بهش امتیاز مثبت میدادم. در غیر اینصورت منفی. چون اصلاً وقت نداشتم که برم اینا رو چک کنم.

خب. این فرایند داوری به نظر من اصلاً معتبر نیست. چون اصلاً کسی وقت نمیکنه که همه سایت‌ها رو باز کنه و بررسی کنه.

به نظرم باید روش دیگه‌ای انتخاب کنن برای داوری.

امتیاز سایت‌ها


توی این جشنواره، سایت‌ها رو توسط یه سایت دیگه هم بررسی کردن (خودکار) و امتیاز دادن.

اونم توسط سایت sitecheckup.ws. این سایت، خودش هنوز کامل نیست و اشکالات زیاد داره. به نظر من امتیاز دهی این سایت نباید ملاک قرار بگیره. وگرنه سایت من رو اگر توسط ابزار معتبر جهانی مثل https://tools.pingdom.com بررسی کنیم، Grade A گرفته. (۹۶ از ۱۰۰)

حتی اون ۴ درصد هم به خاطر اسکریپت‌های خود گوگل هست. (یه ریزه‌کاری‌هایی هم داره که اگر وقت کنم اوکیش کنم، امتیازم بهتر میشه)

ولی خب سایت sitecheckup.ws امتیاز کمتری داده که حتی بعضی از ایرادهایی که گرفته صحیح نیست و به اشتباه امتیاز کم داده شده.


این سایت، خودش هنوز جا داره که پیشرفت کنه تا برای امتیازدهی ازش استفاده کرد.

پیشنهاد


به نظرم جشنواره باید برتری سایت‌هایی که انتخاب کرده (کاندیدا شدن) رو نسبت به بقیه سایت‌ها بگه تا بقیه فکر نکنن که پارتی بازی شده و الکیه و … .

امنیت سایت جشنواره

تقلب در رأی دادن


حالا میرسیم به بخش مربوط به امنیت این سایته. یعنی سایت جشنواره وب و موبایل ایران.

خب جشنواره‌ای که ادعا میکنه داوری و … توسط افراد با تجربه و حرفه‌ای انجام شده، آیا سامانه خودش باید اینقدر اشکالات داشته باشه؟

مثلاً من یه تکه کد نوشتم که خود به خود میره به سایت من رأی میده. 😀

تا الان که این پست رو نوشتم، بالای ۱۲۰۰۰ هزار تا رأی به سایت من داده شده. (اتوماتیک)

توی صفحه اصلی سایت جشنواره نوشته که تعداد آرا مردمی، ۱۴۹۹۴۴ تا هست. (تا الان که این پست رو مینویسم)

این آمار رو باور نکنید 🙂 چون ۱۲ هزارتاش من هستم 😀

احتمالاً برنامه نویس‌هایی شبیه من هم هستن که اونا هم این با همین روش من، رأی خودکار برای خودشون فرستادن.


در اصل هر طوری حساب کنیم، الان سایت شخصی من به عنوان سایت برتر به انتخاب مردم باید معرفی بشه 😀 کاری که من دارم انجام میدم، هک کردن نیست. فقط کاری که مردم باید انجام میدادن رو خودش داره انجام میده و خودکار. (توی فیلم می‌تونید ببینید)

البته الان تنظیم کردم صبح ۳۰ تا و شب هم ۳۰ تا رأی به سایتم بده. وگرنه محدودیتی نداره. میتونم تنظیم کنم هر تعداد که خواستم بهم رأی بده 🙂

خب این از رأی گیری که با این روش میشه به خودمون رأی بدیم.

دور زدن محدودیت‌ها


خب بخش بعدی، تکمیل بودن اطلاعات پروفایل.

این قسمت رو هم بعد از اینکه جشنواره شروع شد، دیگه غیرفعال کردن که کسی نتونه اطلاعاتشو تغییر بده و مثلاً توی داوری و انتخاب مردم تأثیر داره. چون هرچی پروفایل تکمیل‌تر باشه، گفتن که بهتره.

ولی کارشون خیلی خیلی خیلی ضعیف هست. با یه دستکاری خیلی کوچیک (در بخش HTML و یا اینکه اصلاً آدرس صفحه ویرایش رو تو مرورگر بزنیم)، میشه هر زمان که دوست داشتیم، ویرایش رو انجام بدیم. مثلاً من خودم بعد که این مورد غیرفعال شد رفتم اطلاعاتم رو تکمیل کردم. (توی ویدئو می‌تونید ببینید)

پس اینطوری هم عدالت برقرار نشده. چون من و امثال من هر زمان که دوست داشته باشه، می‌تونه اطلاعاتشو ویرایش و تکمیل کنه. ولی بقیه نمی‌تونن.

البته جدیداً جلوی این کار رو گرفتن. ولی خب باز هم این کار قابل انجام هست. (با همون استفاده از آدرس صفحه ویرایش توی مرورگر)

نظر من در مورد جشنواره


من این برداشت رو از جشنواره کردم و نظرمو میگم. شاید هم درست نباشه.

خب. چند هزار سایت و اپلیکیشن و … توی این جشنواره ثبت نام کردن. بعد مثلاً میخوان یه جایزه بدن. البته خب در اصل لوح یادبود بدن 😀

خب تا اینجا مشکلی نیست. ولی خب هزینه بلیط اختتامیه رو گذاشتن ۲۰۰ هزار، ۳۰۰ هزار و ۶۰۰ هزارتومن. که چی بشه؟ این هزینه دقیقاً برای چیه و چرا این مبلغ؟ طبق چه محاسباتی به این مبلغ رسیدن؟


خب این هزینه رو از مردم میگیرن بعد چی میشه؟ هیچی. خودشون سخنرانان خودشون رو میارن که براشون صحبت کنن. مثلاً سایت‌های دیجی کالا، اسنپ، نت برگ و … که احتمالاً از اون‌ها هم پول گرفتن که بیان سخنرانی کنن و خودشون رو معرفی کنن و تبلیغ خودشون بشه 🙂


از نظر من این جشنواره و فرایندش و … اصلاً درست نیست و عدالت رعایت نشده. وگرنه ۲۱۶۲۰ سایت و اپلیکیشن موبایل رو چطوری تونستن کامل چک کنن؟:-D اونم توی ۲ روز. اصلاً فرض کنیم ۱۷۲۴۸ وب سایت نیست و فقط همون ۳۲۷۲ اپلیکیشن موبایل هست. بازم نمیشه همه اینا رو بررسی کرد. همون نصبش هم امکان پذیر نیست. چه برسه به بررسیش 😀

آیا داورانی که رأی دادن اصلاً این اپلیکیشن‌ها رو نصب کردن؟ اصلاً دیدنش؟

این‌ها باید توسط جشنواره شفاف سازی بشه.

من چند بار هم پیام و ایمیل هم دادم به سایت جشنواره. ولی خب جوابی ندادند. دیگه گفتم پست بزارم. :-)

سوالات برخی کاربران

  • کاربرانی هستند که به من ایمیل زدند که با اینکه سایتشون رو توی جشنواره ثبت نکردن، ولی بدون اطلاع خودشون توی جشنواره شرکت داده شده!!! چطور این کار انجام میشه؟!
  • بعضی‌ها که سایتشون باید با نام کاربری و رمز عبور وارد میشده برای تست و بررسی، این ادعا رو دارن که هیچ کسی با اون نام کاربری و رمز عبوری که داده شده، سایتشون رو چک نکرده. یعنی اصلاً داوری روی سایتش هم انجام نشده!

سخن پایانی


خب همون طور که گفتم، هدف فقط بررسی این جشنواره بود. وگرنه جذابیتی نداشت برای من. مدارکش هم موجوده. این پستی هست که بعد از اینکه سایتمو ثبت کردم، توی گروه برای دوستان فرستادم. تاریخش هم هست :-)

پیام جشنواره وب و موبایل

نکته مهم:

دوستان عزیز که این پست رو مطالعه کردید:

دبیر جشنواره، آقای الفت نسب ۳ روز قبل از اختتامیه، با من تماس گرفتند و قرار شد به تمامی سوالات جواب داده شود. البته هنوز جوابی ندادند. انشاالله جواب ایشون رو برای تک تک سوالات قرار میدم که جواب همه سوالاتمون داده بشه. پس تا جواب ایشون، قضاوتی نمیکنیم. من فقط نظر خودمو میگم. هر زمان که جواب دادند، جواب‌ها در همین پست اضافه خواهند شد.

البته لازم به ذکره که بعد از گذشت ۲۴ ساعت جوابی ندادند و پیگیری که کردم، تهدید کردند که اگر پست رو بالا بیاری، ازت شکایت می‌کنیم.


دوستان عزیز

برای اینکه با جشنواره و فرایندش بیشتر آشنا بشید، پیشنهاد میکنم حتماً کامنت‌های دوستان رو مطالعه کنید. مواردی ذکر شده که واقعاً جای تأمل داره.

با پیشنهاد دوستانی که پیام داده بودند به من، قرار شد کانال تلگرامی رو برای بخش بلاگ سایتم ایجاد کنم تا هر کسی خواست عضو بشه و مواردی که در مورد جشنواره و اعتراضاتمون داریم رو در کانال ارسال کنم تا سریعتر مطلع شوند. دوستانی که تمایل دارند، می‌تونن توی کانال عضو شوند.
این کانال رو همین الان ایجاد کردم و احتمالاً اگر زودتر ساخته بودم بهتر بود. چون دوستانی که پست رو مطالعه کردند میتونستند عضو کانال بشن و از اخبار جدیدی که در مورد جشنواره خواهیم گفت، مطلع میشدند.

آدرس کانال تلگرام: (تاریخ ایجاد: ۰۳/۱۲/۱۳۹۶)

این کتاب لعنتی (پرویز مسجدی) – مبینا نصیری

۲۵ تیر ۱۳۹۷





ولعنت کردیم

چشممان را گوشمان

را نیز…

از شعر کتیبه اخوان

دو روز بود که دایی مرتضی در پستوی اتاق ما پنهان شده بود. به من سپرده بودند که جلو همسایه‌ها و بچه‌های همبازی‌ام حرفی از دایی مرتضی نزنم. «دایی مرتضی رفته مسافرت. ما هم خبر نداریم کجا رفته. خوب فهمیدی؟» دایی مرتضی جوانِ شاداب و سرزنده‌ای بود. او هر وقت به خانه ما می‌آمد، مادرم خوشحال می‌شد. کمتر پیش می‌آمد مادرم را مثل زمانی که دایی مرتضی به خانه ما می‌آمد، خوشحال ببینم. به نظرم می‌رسید مادرم همیشه گرفتار است. او اغلب از این که حادثه ای شوم برای خانواده ما بیفتد، نگران بود. وقتی دایی مرتضی می آمد، گویی خُلقش باز می شد. چای درست می کرد. برای خودش قلیان چاق می کرد و با دایی مرتضی می نشستند به تعریف. از فامیل هایی که در یک شهر دیگر داشتیم و من هر گز آن را ندیده بودم، حرف می زدند. همیشه بعد از آوردن اسم فامیل هایی که من نمی دانستم در چه شهری بودند، به این نتیجه می رسیدند که بالاخره مجبور شدیم بیاییم در این ولایت غُربت. با این که ما مدت ها بود به آبادان آمده بودیم، مادرم آبادان را ولایت غُربت می دانست. بعد اشک در چشمهایش جمع می شد و به قلیان پُک می زد. دایی مرتضی دسته ای از موهای سیاهش را که همیشه روی پیشلنی افتاده بود، با دست بالا می زد و مادرم را دلداری می داد. حالا دو روز بود که او در پستوی اتاق ما پنهان شده بود. روز سوم نزدیک غروب، دایی محسن به خانه ما آمد. انگار نه انگار که دایی مرتضی در پستوی اتاق ما پنهان شده است. هیچ حرفی با او نزد. مدتی با برادرم پچ پچ کردند. موقع رفتن به برادرم گفت«با خانوم باجی بیا» به مادرم می گفتن خانم باجی. بعد به من اشاره کرد وگفت«اینم با خودتون بیارین» فکر کردم می خواهیم برویم خانه دایی محسن میهمانی. برادرم آهسته پرسد «ساعت ده شب بیایم خوبه» صدایش می لرزید. دایی محسن سرش را خم کرد و جویده گفت «بزارین یازده شب بیایین بهتره» چه میهمانی دیر وقتی؟ این را در دلم گفتم. دایی مرتضی همچنان توی پستو پنهان بود. آخرهای شب مادرم حیاط را می پایید که همسایه ها نباشند، آنوقت دایی مرتضی را با تکان دادن پردۀ پستو ، خبر می کرد. او از حیاط می گذشت و به سرعت خودش را به توالت می رساند. دیگر به دسته موهایش که روی پیشانی آویزان بود، توجه نداشت. آن ها را بالا نمی زد و صاف نمی کرد. دوباره آرام به اتاق می آمد و به پستو می رفت. چهار خانوار دور حیاط نباید می فهمیدند که او در پستو خودش را زندانی کرده است. بعد از رفتن دایی محسن و با فکر این که شب دیر وقت باید برویم خانۀ آن ها، رفتم توی کوچه. این روزها بودن در کوچه که طولش فقط هشت نود و به خیابان ختم می شد، هیجان داشت. هر چند دقیقه با یک کامیون ارتشی یا پیاده ، چند نفر را به کلانتری می بردند. کلانتری قدری از کوچه ما بالاتر و در آن طرف خیابان قرار داشت. وقتی رسیدم سر کوچه، باز هم رضا کوچیکه را دیدم که جوان خونینی را با خودش به کلانتری می برد. رضا کوچیکه پاسبان قد کوتاه و بدجنسی بود که تمام جوانانی را که دستگیر می کرد، خونین و مالین می‌کرد. اولین دکانی که چسبیده به کوچه ما بود، یک رادیو سازی بود. دکانش پر از رادیوهای درست و خراب بود و خودش مرتب با آن ها ور می رفت و صداهای گوشخراشی از آن ها بیرون می آورد. صاحبش یک نفر هندی بود به اسم پیتان. وقتی ما جلو دکانش بازی می کردیم، کاری با ما نداشت. آدم قد کوتاه و سیاه سوخته و خوش اخلاقی بود که همیشه موهایش از روغنی که به آن مالیده بود، برق می زد. در ساعات اول شب، رادیو دهلی را می گرفت که برنامه فارسی داشت. بعضی از روزها که خبر زیاد بود، رادیو دهلی از مصدق و شاه حرف می زد. این طور مواقع عابرینی که از پیاده رو در حال عبور بودند، پا سست می کردند تا خبرها را بشنوند. پایین دست خیابان، هیچ خبری نبود. چون در آن جا بعد از تمام شده خیابان پهلوی، محوطه آرام «بریم» و پالایشگاه شرکت نفت آبادان شروع می شد. طرف بالای خیابان بود که شلوغ بود. از آن جا بود که هر چند دقیقه کسی را کشان کشان می آوردند. از مرکز آبادان، بازار قدسی و چهارراه زند. چیزی از آمدنم در کوچه نگذشته بود که این بار پاسبان احمدی را دیدم. او داشت دختر جوانی را با خودش به کلانتری می آورد. رضا کوچیکه و احمدی دو پاسبانی بودند که این روزها نامشان سر زبان‌ها بود. همین بعد از ظهر بود که نازنین خانم، همسایه مان داشت به مادرم می گفت «الهی این دوتا پاسبان جزِ جگر بزنن. خانم باجی نمی دونی چه آتشی دارن می‌سوزونن» وقتی دختر جوان با پاسبان احمدی داشتند از جلو کوچه ما می گذشتند، تمام مغازه دارها، جلو دکان هایشان آمده و به نظاره ایستاده بودند. پیتان هم آمده بود. رادیوی دکانش روشن بود و داشت یک آهنگ هندی پخش می کرد. دختر در حال راه رفتن با پاسبان احمدی بود و هیچ حرفی نمی زد. پاسبان احمدی شاید برای زهر چشم گرفتن از مغازه دارها و عابرین، بدون جهت با مشت کوبید توی گردن دختر. دختر تلو تلو خورد و روی زانو افتاد. پاسبان احمدی مهلت نداد دختر بلند شود. موهایش را چنگ زد و چند متر او را روی زمین کشید. مغازه دارهای دوطرف خیابان، همچنان به نظاره ایستاده بودند. کسی چیزی نمی گفت. گویی این حق مسلم پاسبان احمدی بود که با جوانان این کارها را بکند. از فریاد دختر، درِ تنها خانه ای که به جز خانه ما در کوچه قرارداشت، باز شد و باجا با احتیاط بیرون آمد. خودش را رساند سر کوچه. باجا دوست و همبازی من بود. در خیابان، دختر می کوشید از روی زمین بلند شود و موهایش را از چنگ پاسبان نجات دهد. در اینوقت یک کامیون از کوچه کلانتری بیرون آمد. راننده آن یک پاسبان بود. رضا کوچیکه هم با تبختر کنار راننده نشسته بود. پشت کامیون چادر برزنتی کشیده بودند. راننده با دیدن دختر و پاسبن احمدی، کامیون را نگه داشت. احمدی گفت «اینم با خودتون ببرین» و دختر را هل داد طرف کامیون. به نظرم وقتی اتاق های کلانتری شلوغ می شد، دستگیر شده ها را با کامیون به جای دیگری می بردند. هر روز چند با این کامیون را می دیدم که از کوچه کلانتری بیرون می آمد. وقتی دختر خود را به پشت کامیون رساند که سوار شود، دست هایی از زیرِ چادر کامیون به دختر کمک کردند و او را کشیدند بالا. رضا کوچیکه از کمکی که دستگیر شده های توی کامیون به دختر کردند، عصبانی شد. از کامیون آمد پایین. باتومش را کشید و چند بار کوبید روی چادر برزنتیِ کامیون. باجا ترسید و چسبید به من. کامیون حرکت گرد. وقتی کامیون دور شد، رضا کوچیکه و احمدی مانند دو یار صمیمی، در کنار یکدیگر شروع به راه رفتن کردند. آن ها برای همدیگر چیزی را تعریف می کردند و می خندیدند. مسیرشان به طرف مرکز آبادان بود. حتما می رفتند که کسان دیگری را دستگیر کنند و به کلانتری بیاورند. باجا گفت «می ترسم» گفتم «با ما کاری ندارند» ناگهان یاد دایی مرتضی افتادم که دو روز بود توی پستو قایم شده بود. حتما اگر به چنگ رضا کوچیکه یا پاسبان احمدی می افتاد، او را هم خونین به کلانتری می بردند. در این وقت مادر باجا با ساری زرد رنگش جلو در ظاهر شد و با لهجه هندی باجا را به خانه دعوت کرد. مادر باجا طبق رسوم طایفه ای از هندوها، همیشه ساری می پوشید. به نظرم پارچۀ ساری کم بود چون تکه ای از شکمش باز بود و می شد ناف او را دید. او اخلاق و رفتار مخصوصی داشت. زن های همسایه میانه خوبی با او نداشتند. در مورد او پچ پچ می کردند. من کاری به حرف های آن ها نداشتم. باجا همبازی خوبِ من در کوچه بود. هیچوقت با هم دعوا نمی کردیم. به خانه برگشتم. نمی دانستم چکار کنم. باید وقت می گذشت تا یازده شب بشود. مادرم در آشپزخانه غذا می پخت. برادرم که بعد از رفتن دایی محسن، در فکر بود، گوشه اتاق نشسته و مرتب به ساعتش نگاه می کرد. می دانستم او منتظر است تا یازده شب برسد. خانه دایی محسن رفتن که اینقدر دلشوره نداشت. حتما موضوع دیگری در میان بود که من نمی دانستم. از طرف شهر صدای هم‌همه خفیفی می آمد. گاه صفیر تک تیری هوا را می شکافت. وقتی صدای تک تیر می آمد، برادرم از بالای سردر اتاق، چشم به فضا می دوخت. انگار انتظار داشت عبور کردن تیر را ببیند. من می دانستم دایی مرتضی هم صدای تیر را می شنود. می داند که من و برادرم در اتاق هستیم، ولی با ما حرف نمی زد. ممکن بود یکی از همسایه ها در همانوقت از جلو اتاق ما بگذرد. ما هر دو در مورد دایی مرتضی ، خود را به فراموشی زده بودیم. کم کم خوابم گرفت به دیوار تکیه دادم و دیگر چیزی نفهمیدم. با صدای مادرم بیدار شدم. «پاشو شام بخور» معلوم شد در خانه دایی محسن از شام خبری نیست. مادرم قبل از شروع غذا، بدون هیچ حرفی، یک بشقاب برای دایی مرتضی جلو در پستو می گذاشت. بعد از شام دوباره به دیوار تکیه دادم. داشت خوابم می برد که برادرم بلند شد. چمدان کهنه ای را که من ندیده بودم، از توی پستو بیرون آورد. چمدان به نظرم سنگین بود. برادرم با زحمت آن را جا به جا کرد. مادرم چادرش را سرکرد و فرمان داد «بریم» به من گفت «اگه کسی ازت پرسید، ما از مسافرت اومدیم حالا هم داریم می ریم خونه دایی محسن» از خانه آمدیم بیرون. برادرم سعی می کرد وانمود کند چمدان سبک است ولی پیدا بود که با زحمت آن را حمل می کند. خیابان پهلوی خلوت بود. از رضا کوچیکه و احمدی خبری نبود. صدای هم‌همه از روی آبادان جمع شده بود. عابران کمی در رفت و آمد بودند. کسی به ما توجه نداشت. رسیدیم به اول خیابان زند. حالا جلو قیصریۀ پارچه فروش ها بودیم. پاسبانی از قیصریه که در آن وقت شب تمام دکان هایش بسته بودند، قدم زنان بیرون آمد. ما را که از خیابان خلوت می گذشتیم، از نظر گذراند. بدون این که حرفی بزند، ایستاد. از جلو او گذشتیم. هنگام گذشتن احساس کردم حرکات برادرم قدری شتاب زده شده است. مادرم اما خونسرد بود. دست مرا می فشرد و آرام قدم بر می داشت. فقط وقتی از جلو پاسبان می گذشتیم، حس کردم دستش کمی می لرزد. حالا اولِ خیابان استخر بودیم. خیابانی که انتهای آن به شط می رسید. قبل از این که خیابان استخر به شط برسد، خانه دایی محسن قرار داشت. دایی محسن دکان نجاری داشت. نجاری او هم مقابل خانه اش بود. من در طول راه در فکر چمدان سنگینی بودم که برادرم حمل می کرد. ضمن این که دلهره بی موردی هم داشتم که علت آن را نمی دانستم چیست. دلم می خواست زودتر برسیم. یعنی این چمدان چی بود و ما چرا داشتیم آن را نزد دایی محسن می بردیم؟ در خیابان استخر هیچ کس نبود. درهای همۀ خانه ها بسته بود. بنظرم می رسید اهالی خانه ها خواب نیستند. ولی چراغ ها را از ترس پاسبان احمدی و رضا کوچیکه خاموش کرده بودند. همه در تاریکی خانه هایشان کِز کرده و نگران بودند. فکر کردم هم اکنون مردم در خانه هایشان، سنگینی گام های پاسبان ها را روی قلبشان حس می کنند. کم کم به انتهای خیابان رسیدیم. از دور دکل چند لنج که در ساحل شط پهلو گرفته بودند، پیدا شد. بوی آزار دهنده ماهی مانده می آمد. میزهای ماهی فروش ها که رویشان را با حلبی پوشانده بودند، کنار خیابان بود. ناگهان دیدم چراغ کم سوی دکان نجاری دایی محسن روشن است. ما به خانه آن ها نرفتیم. رفتیم طرف دکان. دایی محسن روی میز کارگاه نجاری خم شده بود. وانمود می کرد که دارد کار می کند ولی مشخص بود که انتظار ما را می کشد. وقتی وارد دکان شدیم، برادرم چمدان را گذاشت زمین و در هوا فوت کرد. دایی محسن آمد جلو دکان چپ و راست خیابان را از نظر گذراند. برادرم گفت «کسی نیست» هر دو بلا فاصله دو طرف میز کارگاه را گرفتند و آن را کنار گذاشتند. دایی محسن پوشال های زیر میز را کنار زد. گودالی که معلوم بود تازه کنده اند، پیدا شد. برادرم چمدان را برداشت که در گودال بگذارد. مادرم گفت«با چمدون؟ چمدونشو می خوام.» هر دو به هم نگاه کردند. برادرم گفت« چند دقیقه در دکونو از تو ببندیم.» دایی محسن موافق نبود. «همسایه های رو برو مشکوک می شن» مادرم گفت«من جلو در می ایستم» رفت جلو در ایستاد. برادرم به سرعت درِ چمدان را باز کرد. شروع کرد به بیرون آوردن کتاب ها. کتاب ها گویی نمی خواستند دفن شوند. تقلا می کردند و از دست های برادرم می افتادند. دایی محسن آن ها را در گودال می چید و عرق می ریخت. وقتی کتاب ها تمام شد. اول روی آن ها پوشال ریخت بعد گودال را با خاک پر کرد. دوباره رو خاک ها پوشال پخش کرد. بعد کمک کردند و میز کارگاه را سر جای اولش بر گرداندند. انگار که اتفاقی نیفتاده. همه نفس راحتی کشیدیم. و بیرون آمدیم. دایی محسن دکان را قفل کرد. مادرم چمدان را بست وگفت «بریم» چمدان دیگر خالی بود و ما هیچ دلهره ای نداشتیم. این از راه رفتنمان پیدا بود. انگار داشتیم قدم می زدیم. من تازه متوجه شدم که هوا دم کرده و بشدت گرم است. مرداد ماه و خرما پزان بود.

دایی مرتضی همچنان در پستو زندانی بود. مادرم دیگر داشت حوصله اش سر می رفت. دست هایش را به هم می سایید و می گفت «یا باب الحوائج فرجی بکن.» من به حیاط نگاه می کردم شاید باب الحوائج پیدایش شود، خبری نبود. دلم برای مادرم می سوخت. داشت روز پنجم تمام می شد. نزدیک غروب آمدم جلو کوچه. باجا ایستاده بود. داشت به طرفی نگاه می کرد. شاید منتظر رضا کوچیکه یا پاسبن احمدی بود. من رسیدم کنارش دیدم هر دو پاسبن دارند می آیند. آن ها این بار چهار جوان را جلو انداخته و پشت سر آن ها می آمدند. به دست های جوان ها دستبند زده بودند. یکی از جوان ها که رنگش بشدت پریده بود، رو به مغازه دارها کرد و فریاد زد «ما انگلیسی ها را بیرون نکردیم که آمریکایی ها بیان جاشون…» رضا کوچیکه نگذاشت دیگر چیزی بگوید، از پشت با باتوم کوبید توی سرش. جوان تلو تلو خورد دو نفری که در کنارش حرکت می کردند، هوایش را گرفتند که زمین نخورد. وقتی از جلو کوچه ما می گذشتند، جوان را دیدم که خون از کنار گردنش راه گرفته بود. باجا گفت «سرش رو باند پیچی نمی کنن؟» بنظرم سئوالش عجیب آمد. پیتان رادیوی دکانش را روشن کرد. موجش راگرداند. رادیو قار قار کرد. بعد صدای کسی شنیده شد که شعار می داد. به بعضی ها مرگ بر و به بعضی ها زنده باد می گفت. چهار جوان وقتی از جلو دکان پیتان می گذشتند، نگاه بدی به او کردند. موهای روغن خورده پیتان از پشت شیشه اش پیدا بود. عابری که از جلو مغازه اش می گذشت گفت «صدای این میر اشرافی نکبت رو خفه کن» پیتان صدای رادیو را بست. پاسبان احمدی مثل این که چیزی شنیده باشد، خیز برداشت که بیاید طرف عابر. من و باجا دویدیم طرف خانه هایمان. ما خیلی از پاسبان احمدی و رضا کوچیکه می ترسیدیم. مادر لب حوض نشسته بود و طبق عادت داشت بر هم می سائید. ناگهان از خیابا صدای تیر اندازی آمد. صدای گام هایی که می دویدند. صدای کسی که گفت ایست. صدای دیگریکه گفت بزنش. نذار فرار کنه. بزنش. من بی اختیار خیز برداشتم که بروم ببینم چه خبر است. مادرم پشت گردنم را گرفت و کشید طرف اتاق. هُلم داد تو. خودش برگشت. همسایه ها به حیاط ریخته بودند و همه با هم حرف می زدند. از فرصت استفاده کردم و خودم را به پستو رساندم. آرام گوشه پرده را کنار زدم. کنجکاو بودم ببینم واقعا دایی مرتضی هنوز در پستو پنهان است. احساس می کردم دلم هم بایش تنگ شده. دایی مرتضی در تاریکی پستو نشسته بود. موهایش که بنظرم بلند تر از همیشه بود، روی پیشانی اش افتاده بود. او مثل سایر اوقات موهایش را کنار نزد. با تعجب به من نگاه کرد و انگشتش را به علامت سکوت بر لب گذاشت. بُغض گلویم را فشرد. پرده را انداختم. از اتاق آمدم بیرون. زن های همسایه و مادرم در حیاط جمع بودند. انتظار واقعه ای داشتند. از خیابان و از روی شهر صداهای در همی می آمد. گاهی ازبین صداها، فریاد رسایی پر می کشید و به آسمان می رفت. مادرم و همسایه، همزمان با صدا، به آسمان نگاه می کردند و خودشان لحظه ای چند ساکت می شدند. آرام به طرف درِ حیاط خزیدم. مادرم. می خواستم خودم را به کوچه برسانم. مادرم حواسش بود. «برگرد سر جات» آمدم کنار حیاط نشستم. هیچ کار نداشتم بکنم. صدای کوبیدن در آمد. درِ حیاط ما همیشه باز بود. وقتی کسی در می زد معنی اش این بود که غریبه است. زن های همسایه به اتاق هایشان رفتند. برادرم با جوانی وارد شدند. هر دو آشفته بودند. در اتاق ما مدتی با برادرم آهسته حرف زدند. عجیب بود که رفته بودند کنار پردۀ پستو و سعی می کردند دایی مرتضی را هم در جریان حرف هایشان قرار دهند. مدتی طول کشید تا به نتیجه رسیدند. این جوان هر کس بود می دانست دایی مرتضی در پستو پنهان شده است. من حرف هایشان را نمی شنیدم. گاهی کلمه امشب به گوشم می رسید. مادرم حرف فروش چیزی و تهیه پول را زد. بلند شدند که بروند. مادرم به من اشاره کرد وگفت «اینم با خودتون بیرین» کسی که همراه برادرم بود، موافق نبود. مادرم تآگید کرد «بهتره» سرِ کوچه منتظر تاکسی شدیم. باجا نبود. رادیوِ مغازۀ پیتان آهنگ یکنواختی را پخش می کرد. مثل مارش نظامی. کسی که گفته بود «صدای این میر اشرافی را خفه کن» هم داشت علیه مصدق شعار می داد. پیتان با موهای روغن زده داشت با یک رادیو ورمی رفت. نزدیک ظهر بود. یک کامیون خالی به کوچه کلانتری پیچید. سوار تاکسی شدیم. برادرم به راننده گفت «جسر بهمنشیر» این بار دیگر چمدانِ کتاب همراه نداشتیم ولی من می دانستم به جایی می رویم که مربوط به پنهان شدن دایی مرتضی است. از خیابان زند که می گذشتیم، چند پاسبان باتوم به دست، را دیدم. در چهارراه زند، افسری کنار یک کامیون ایستاده و تعلیمی اش را آرام به بازویش می زد. کسی که همراه برادرم بود، به بهانه صاف کردن ابروهایش، سعی کرد صورتش را پنهان کند. جلو پل بهمنشیر پیاده شدیم. قدم زنان از پل گذشتیم. انگار برای تفریح آمده ایم. چند گاومیش، کنار شط شنا می کردند. گرسنه ام بود. در انتهای پل من و برادرم ایستادیم. جوانی که همراهمان بود، درون نخل ها رفت. به خانه ای گلی نزدیک شد. مرد چفیه بسته ای بیرون آمد. با هم حرف زدند. برادرم را صدا زد. من همانجا ایستادم. برادرم دوید طرف آن ها. نمی دانم چرا عجله داشت. من به نخل ها نگاه کردم که سر در هم کرده و گویی نجوا می کردند. آواز چندین پرنده که با هم می خواندند، از میان نخل ها به گوش می رسید. برادرم از دوستش جدا شد. برگشتیم. جلو کوچه از تاکسی پیاده شدیم. خیابان خلوت بود. مادرم با نگرانی ما را نگاه می کرد. وقتی وارد اتاق شدیم، شروع به نجوا کرد. من دو کلمه «درست شد» را شنیدم. مادرم چادرش را سر کرد و رفت. فکر ناهار نبود. قدری نان خالی خوردم و خوابم برد. عصر از گرمای دم کرده هوا بیدار شدم. صدای هیاهوی دوری به گوش می رسید. بلند شدم. مادرم فرمان داد «کوچه خبری نیست» تازه هوا تاریک شده بود که همان مرد آمد. مادرم بسته ای به او داد. به برادرم گفت «نگاه کن کسی تو حیلط نباشه» دایی مرتضی از پستو بیرون آمد. موهایش را از روی پبشانی کنار زد. مادرم را بوسید. « تو ولایت غربت، با گرما چکار می کنی برار؟» می خواست گریه کند، نکرد. به فرمان برادرم که حیاط را می پایید کسی نباشد، آن ها بیرون رفتند. مادرم وسط اتاق نشست و گفت «خواهر مرده تو گرمای کویت هلاک می شه» و زد به گریه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دسته بندی ها:

  آثار ارسالي, داستان



تمام حقوق قالب و محتوای سایت محفوظ است و هرگونه کپی برداری غیر قانونی و بدون اجازه از سایت پیگرد قانونی دارد