مبینا نصیری

ماه بانو و بهرامه سلطان (دریا چوبین) – مبینا نصیری

۱۰ مرداد ۱۳۹۷





 

خبر رسیده بود به ماه بانو که بهرامه سلطان می آید.
البته که ماه بانو خبر داشت از وجود هووی بی اصل و نسبی که گاه به گاه پیدایش می شد و با چانه ی بالا گرفته و پشت چشمِ نازک، ابرو بالا می انداخت و با خرواری ناز و عشوه ی دم دستی، لبه ی چادر تورش را دور انگشت تاب میداد و از برابر ماه بانو رد می شد.
زمین و آسمان، چند زمانی محو بزک دوزک بهرامه سلطان می‌شدند و نگاه آرزومندشان را بر سر تا پای پر رنگ و لعابش می لغزاندند که لوندی می کرد و می گذشت.
ماه بانو ولی بانوی همیشه ی آسمان بود؛ اصیل و محترم. طنازی های هوچی وارِ بهرامه سلطان را آرام نگاه می کرد و تاب می آورد تا آخرین تق تق صندلهای پر زرق و برق او در دل تاریکی حل شود. بعد نفسی عمیق می کشید و لُپ هایش دوباره گل می انداخت و طلایی تر از قبل، سخاوتمندانه نور می پاشید به زمین و آسمان که حالا دستپاچه و شرمنده، از بهرامه دست برداشته بودند و ستایشِ شکوه ماه بانو را از سر گرفته بودند.
بهرامه سلطان هم گرچه که خود را نمی باخت و هر بار از پیش ماه بانو رد میشد تحفه ی جدیدی رو میکرد از زلف شرابگون و جامه ی سرخ فام و دستینه ی آذررنگ -که ذاتش از جنگ بود و سرخ، رنگ دلخواهش- با این وجود اندازه ی خود را می دانست و از حریم ماه بانو دور می ماند.
این بار ولی وضع فرق میکرد.
به ماه بانو از چاله آبی خبر داده بودند که در دل بهرامه سلطان جا خوش کرده بود و شاید آخرین امید زمین بود برای کشاندن ادامه ی خود تا آسمان. چاله آبی که ماه بانوی زیبا با وجود خاک و برف و بلورش، از آن بی بهره بود.
زمینِ پیر که زوالِ خود را در تک سرفه های خشک و نفس های کم جانش میدید، به این رشته ی آخر چنگ انداخته بود تا بذر خود را بر آن بپاشد و بارورش کند و در گوشه ی دیگری از آسمان، زندگی به پا کند.
ماه بانو هم این را می‌دانست و خسته و دلسرد، به عبور بهرامه سلطان نگاه می کرد که حکم کرده بود از این پس سلطانه خانم بخوانندش که تاکیدی باشد بر چیرگیِ نویافته اش.
سلطانه خانم، سرخوش از اقبال نامنتظره ی خویش، بر طول و عرض بارگاه خود افزوده و عمله و اکره را اضافه کرده و مزغانچی ها را پیشاپیش فرستاده بود تا بنوازند و بر طبل بکوبند و آسمان و زمین را از هیاهوی ورودِ بانوی خویش پر کنند.
سلطانه خانم، سرتاپا پیچیده در حریری پر از پولک و شبرنگ، خرامان آمده بود و این بار ابا نداشت که پا بر درگاه خانه ی ماه بانو برقصاند و دامنِ خون رنگش را بالا بگیرد و زهرخندش را بپاشد به سر و روی ماه بانو که چادر سیاه به صورت کشیده و می‌گریست…

دسته بندی ها:

  آثار ارسالي, داستان