مبینا نصیری

نشست «ذهن و مسائل آن از منظر فلسفه غرب و فلسفه اسلامی»

۲۷ تیر ۱۳۹۷

به گزارش فرهنگ امروز به نقل از مهر؛ نشست تخصصی «ذهن و مسائل آن از منظر فلسفه غرب و فلسفه اسلامی» با ارائه فهمیه شریعتی، استادیار گروه معارف دانشگاه فردوسی مشهد در دفتر ویژه خواهران برگزار می‌شود.

این نشست تخصصی ویژه خواهران، سه شنبه ۲۶ تیرماه از ساعت ۱۸ در محل میدان صاحب الزمان(عج)، جنب مسجد صاحب الزمان(عج)، ساختمان شهید هاشمی نژاد برگزار می‌شود.

نویسنده ای با مرگ پرحاشیه

۲۷ تیر ۱۳۹۷

روزنامه آیریش تایمز در گزارشی به مناسبت هفتاد و هفتمین سالگرد مرگ جیمز جویس، نویسنده مشهور ایرلندی مطالب جالبی درباره مرگ این نویسنده و ماجراهای پس از آن روایت کرده است که خواندنش خالی از لطف نیست.

به نقل از آیریش تایمز جیمز آگوستین آلویسیوس جویس، ‏نویسنده ایرلندی است که برخی منتقدان رمان «اولیس» وی را مهم‌ترین رمان سده بیستم می‌دانند. جویس آثارش را نه به زبان مادری، که به زبان انگلیسی می‌نوشت. نخستین اثرش «دوبلینی‌ها» مجموعه داستان‌های کوتاهی درباره دوبلین و مردمش است که برخی آن را داستانی بلند و با درون ‌مایه‌ ای یگانه تلقی می‌کنند. او همراه ویرجینیا وولف، از نخستین کسانی بودند که به شیوه جریان سیال ذهن می‌نوشتند.

جیمز جویس در ۱۳ ژانویه ۱۹۴۱ میلادی از دنیا رفت. روزنامه آیریش تایمز در گزارشی به مناسبت ۷۷ سالگی درگذشت این نویسنده ایرلندی مطالب جالبی از روزهای پس از مرگش منتشر کرده که شاید پیش از این کمتر کسی درباره آن خوانده باشد.

جویس در شهر زوریخ سوئیس، به طور ناگهانی از دنیا رفت و خبر مرگ نویسنده مشهور را فرانک کرمینز، سفیر ایرلند در سوئیس به ایمون دی والرا، وزیر خارجه وقت ایرلند اعلام کرد. وزارت خارجه در جواب نامه سفیرشان اعلام کرد که جزئیات بیشتری از این که آیا جویس تا زمان مرگش کاتولیک بوده است یا خیر اعلام کند؟ وزارت خارجه ایرلند به سفیرشان اعلام کردند ضمن همدردی برای مرگ نویسنده مشهور ایرلندی، قادر به حضور در مراسم تدفین جویس نخواهند بود.

جویس در دسامبر سال ۱۹۴۰ میلادی، یعنی یکسال پیش از مرگش توانسته بود به لطف دوستی‌اش با ویکی فرانس، دیپلمات ایرلندی اقامت سوئیس را دریافت کند. او یک سال پیش از مرگش را در شهر ژنو زندگی کرد و ملاقات‌های صمیمانه‌ای با دیپلمات‌های ایرلندی مثل شان لستر داشت. پس از شنیدن خبر مرگ نویسنده ایرلندی لستر، در نامه‌ای از وزیر خارجه ایرلند درخواست کرد برای احترام به جویس در مراسم تدفینش حضور یابد. ولی تنها مقام رسمی که در این مراسم حضور یافت، لرد درونت، سفیر انگلیس در سوئیس بود!

خانواده جویس برای تدفین این نویسنده مشهور، پول کم آوردند. دوستان جویس برای کمک به خانواده تصمیم گرفتند خود پول جمع کنند. اما در نهایت تنها توانستند یک قبر ارزان‌ قیمت در قبرستان فلونترن با شماره ۱۴۴۹ بخرند.

گوردن بوکر، در کتاب بیوگرافی خود از جیمز جویس می‌نویسد: «در این قبر تنها یک تابوت کوچک جا می‌شد و به خاطر همین جسد نویسنده به طور موقت در آنجا ماند تا اینکه همسرش نورا بارناکل، بتواند جسد جویس را به ایرلند منتقل کند. ولی دشمنی کشیش‌های کاتولیک و سیاستمداران وقت ایرلند با نویسنده باعث شد درخواست انتقال جسد با شکست مواجه شود.

 

بعدها یک دیپلمات آمریکایی به نام جان جرمین اسلوکام، در سال ۱۹۴۸ میلادی به زوریخ سفر کرد و از محل دفن نویسنده ایرلندی بازدید کرد. وی ملاقات خود با همسر جویس را اینگونه توصیف می‌کند: «خانم جویس با ماندن جسد همسرش در سوئیس، هیچ وقت خوشحال نخواهد بود. چون او یک ایرلندی است و باید در وطن خود دفن شود.»

جرمین اسلوکام، نامه‌های زیادی در سال ۱۹۴۹ میلادی به دیپلمات‌های ایرلندی نوشت و سعی کرد آنها را متقاعد سازد که جویس تا زمان مرگش کاتولیک باقی مانده و باید به وطنش بازگردد. او در نامه‌اش به مقامات ایرلندی نوشت:« جویس در ادبیات ایرلند و جهان مانند یک «آسمان‌خراش» است.» البته خصومت مقامات و کلیسای ایرلندی آنقدر زیاد بود که این امر هیچ وقت محقق نشد.

 

اسلوکام خود کلکسیونی از آثار جویس داشت و دانشگاه ییل آمریکا توانست در سال ۱۹۵۱ میلادی این مجموعه ارزشمند را از اسلوکام خریداری کند.

همسر جویس آنقدر از ممانعت دولت وقت ایرلند از انتقال جسد همسرش ناراحت بود که حتی نگذاشت کتابخانه ملی ایرلند یک نسخه از کتاب «رستاخیز فینیگان‌ها» را دریافت کند. مقامات کتابخانه در نامه‌ای خطاب به نورا بارناکل، جویس را بزرگترین نویسنده اروپا و «فرزند ایرلند» خطاب کردند که باید آثارش در وطن نگهداری شود، ولی نورا تصمیم گرفت کتاب را به موزه بریتانیا اهداء کند.

نورا در آوریل سال ۱۹۵۱ از دنیا رفت و به خاطر کوچک بودن قبر جویس مقامات سوئیس مجبور شدند او را در محلی دورتر از قبر همسرش دفن کنند. البته بعدها مقبره بهتری برای جویس و نورا در نظر گرفته شد که در حال حاضر به مقبره خانوادگی جویس تبدیل شده است.فضای سیاسی ایرلند در دهه ۴۰ میلادی آنقدر علیه جویس بود که حتی روزنامه‌ها نیز این موضوع را نادیده گرفتند.

کتاب راز قدرت – راندا برن

۲۷ تیر ۱۳۹۷

در این کتاب می‌خواهم راه رسیدن به یک زندگی خارق‌العاده را به شما نشان دهم. مطالبی شگفت انگیز را درباره خود و زندگی‌تان و جهان خواهید فهمید. زندگی به مراتب راحت‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنید. وقتی به روش کار زندگی و قدرتی که در درون خود دارید پی‌ببرید جادوی زندگی را تجربه خواهید کرد و آن زمان زندگی خارق‌العاده‌ای خواهید داشت.

برای دانلود رایگان ۲۰ صفحه اول این کتاب اینجا کلیک کنید.

خرید آنلاین، ارسال به آدرس ایمیل شما – قیمت ۳۹۰۰ تومان

جهت خرید این کتاب، اطلاعات زیر را تکمیل نمایید:










تعداد صفحات: ۲۶۴ صفحه
نویسنده: راندا برن

راز قدرت

نمایشگاه عکس و پوستر داود رشیدی در گالری مستقل تهران

۲۷ تیر ۱۳۹۷

عصبانی شدن و پشیمانی | چطور عصبانی نشیم | کنترل عصبانیت

۲۶ تیر ۱۳۹۷


اول یه توضیح مختصر در مورد هدفم از این پست میدم. هدف اینه که موقع عصبانیت بهترین کار رو انجام بدیم و کاری نکنیم که بعد پشیمون و یا ناراحت بشیم. بتونیم خودمون رو موقع عصبانیت کنترل کنیم. شاید سخت باشه؛ ولی قابل انجامه.


مطمئناً برای همه ما پیش اومده که از چیزی یا کسی عصبانی شدیم.

خب احتمالاً اون موقعیت طوری بوده که باید عصبانی می‌شدیم.

مشکل عصبانی شدن نیست. مشکل کاری هست که موقع عصبانیت انجام میدیم.

خیلی‌هامون وقتی عصبانی میشیم، کاری می‌کنیم که بعد که آروم شدیم، از کاری که کردیم ناراحت و پشیمون میشیم.


بزارید چند تا مثال بزنم. آخر کار در مورد این مثال ها صحبت میکنیم.


مثال ۱:

مثلاً فرض کنید یه مادر یا پدری، وقتی بچه‌اش رفته بوده بیرون بازی کنه، دوچرخه‌اش رفته توی گِل و کثیف شده. پدر یا مادره ممکنه خیلی عصبانی بشن که چرا این کارو کردی. هِی سرش داد بکشن و یا حتی ممکنه کتک هم بزنن.

البته ممکنه بعدش پشیمون و ناراحت بشن.


مثال ۲:

مثلاً یه پسر یا دختری به خاطر اینکه مادرش اشتباهی مدارکش رو که توی جیب لباس‌هاش بوده شسته و خراب شده، خیلی عصبانی میشه و سرِ مادرش داد میکشه که چرا جیب لباس‌ها رو درست نگاه نکردی؟ چرا دقت نمی‌کنی و … .


مثال ۳:

یه نفر از اعضای خانواده که حواسش نبوده، مثلاً دستش میخوره به گوشی شما که روی میزه و میفته و می‌شکنه. شما عصبانی میشید که فلانی، مگه کوری؟ چرا حواست رو جمع نکردی؟ چرا گوشی من رو شکستی؟ و خیلی حرف‌های دیگه که موقع عصبانیت زده میشه.


مثال ۴:

فرض کنید یه خانمی با ماشینشون (نمیگم ماشینِ شوهرش. چون زندگی مشترک هست و مالِ من و مال تو نداره. فقط باید بگیم: مالِ ما) رفته بیرون. بعد تصادف میکنه. اصلاً فرض کنیم که مقصر هم بوده خانمه.

خب شوهرش میاد و میبینه که ماشینش خط افتاده یا هر اتفاقِ دیگه‌ای براش افتاده. عصبانی میشه و میگه: چند بار بهت گفتم حواست رو جمع کن؟ چرا دقت نکردی؟ چرا این بلا رو آوردی سر ماشین؟ چرا تو همش خراب کاری میکنی و کلی حرفای دیگه و یا حتی درگیری فیزیکی.


مثال زیاده برای عصبانی شدن.

فعلاً این چند تا رو نوشتم که در موردش صحبت کنیم.

آخر کار هم راه حل مقابله با تصمیم‌های زمان عصبانیت رو میگم بهتون.


توضیح مثال های بالا:


توضیح مثال ۱:

اگر من به شما بگم ۵۰ هزارتومان بهتون میدم، سرِ بچتون داد بکشید و دلش رو بشکنید و یا حتی کتکش بزنید، آیا این کارو انجام میدید؟

اگر بگم ۵۰۰ هزارتومان چی؟

اگر بگم ۱ میلیون تومان چی؟

مطمئناً همتون میگید نه. این کار رو نمی‌کنم و هیچ وقت به خاطر پول بچم رو نمیزنم یا دلش رو نمیشکنم.

ولی اینطور نیست. شما این کار رو می‌کنید. یعنی حاضرید ۵۰ هزار تومان یا حتی کمتر بگیرید و دلِ بچه خودتون رو بشکنید.

احتمالاً میگید نه؛ هیچ وقت این کار رو نمی‌کنم.

پس چرا به خاطر کثیف شدن دوچرخه‌اش، سرش داد کشیدین؟ چرا دلش رو شکستید؟ چرا کتکش زدید؟

آیا اون بچه عمداً این کارو رو انجام داده؟

آیا خودش میخواسته که کثیف کنه؟

اصلاً فرض کنید که خودش این کار رو کرده و عمداً با دوچرخه‌اش رفته توی گِل. خب این کاملاً منطقی هست. بچه هست و بچه این کارها رو دوست داره. چرا داریم جلوی خصلت بچه بودن رو می‌گیریم؟ چرا نمی‌زاریم بچه‌ها تا بچه هستن، بچگیشون رو بکنن؟ چرا انتظار داریم مثل ما بزرگترها رفتار کنن و تصمیم بگیرن؟


توضیح مثال ۲:

اگر کسی بهتون بگه ۲۰ میلیون تومان میدم، ولی باید بری با عصبانیت با مادرت صحبت کنی یا اینکه سرش داد بکشی یا اینکه کاری کنی که اون از دست تو ناراحت بشه، آیا این کارو میکنی؟

باز هم ممکنه بگید نه. با خیلی بیشتر از این پول‌ها هم راضی نمیشم این کارو کنم.

ولی باز هم میگم بهتون که شما این کارو می‌کنید.

شمایی که حاضر شدید به خاطر یه مدارک کوچیک که ارزش زیادی هم نداره و اصلاً فرض کنیم مدارک نابود شدن و شما کافیه یه روز یا اصلاً فرض کنید یک هفته وقت بزارید که اون مدارک رو دوباره تهیه کنید، با مادرتون با عصبانیت و بی‌احترامی صحبت کنید، پس مطمئناً حاضر میشید این کارو کنید.

آیا مادر شما عمداً این کار رو انجام داده؟

حواسش نبوده؛ عمداً که این کارو انجام نداده. خسته بوده، ناراحتی داشته، مشکلاتی بوده، کاراش زیاد بوده و هر چیز دیگه‌ای که باعث شده با دقت چک نکنه جیب لباس‌ها رو.


توضیح مثال ۳:

الان اگر کسی بهتون ۱ میلیون بده حاضر میشید همه این حرفا رو به یکی از اعضای خانوادتون بزنید؟

باز هم میگید نه. ولی شما به خاطر یه صفحه گوشی که تَرَک برداشته، حاضر شدید این کارو انجام بدید. پس مطمئناً با ۱ میلیون هم راضی میشید که این کارو انجام بدید.

آیا برادر یا خواهر شما عمداً این کارو انحام داده؟ خب حواسش نبوده. خودش که نخواسته!


توضیح ۴:

اینم مثل مثال‌های قبلی. اگر به شما بگن فلان چیز رو بهت میدیم برو همسرت رو ناراحت کن و …، شما حاضر میشید؟

مطمئناً شما میگید نه. هیچ وقت این کارو نمیکنم.

اگر شما میگید هیچ وقت این کارو نمیکنم، سه تا احتمال اینجا وجود داره.

  • احتمالاً تازه ازدواج کردین و هنوز همون علاقه زیادی که داشتین به هم رو دارید 😀
  • یا اینکه همسرتون موقع جواب دادن به این سوال کنار شماست که جوابی جز این نمیتونید بدید 😀
  • و یا اینکه واقعاً راست میگید. شما احترام و علاقه تون واقعیه. 🙂

در هر صورت اگر میگید حاضر نمیشید در مقابل پیشنهادهایی، به همسرتون بی‌احترامی کنید یا دلش رو بشکنید، پس چرا به خاطر یه خسارتی که به ماشینتون وارد شده، این کارو انجام میدید؟


توضیح نهایی مثال‌ها:

اگر وقتی این اتفاق‌ها میفته و شما حاضر میشید که عصبانی بشید و داد بزنید و دِل بشکنید و ناراحت کنید، پس مطمئناً در مقابل پیشنهادها هم همین کارو می‌کنید. در اصل دقیقاً دارید همین کارو می‌کنید. حتی اگر پیشنهادی نباشه. پس جوگیر نشید که بگید نه این کارو نمیکنم. :-)


راه حل:

به نظر من وقتی این همه این اتفاقات میفته و قراره عصبانی بشیم، فقط کافیه چند ثانیه فکر کنیم.

  • آیا این اتفاقی که افتاده، عمداً بوده؟
  • آیا عصبانی شدن و داد زدن یا حتی کتک زدن، دردی رو دوا میکنه و باعث میشه که اون خسارت یا اتفاقه برگرده و مثل قبل بشه؟
  • آیا مقدار خسارتی که وارد شده (اصلاً تبدیلش کنید به ارزش نقدی)، این ارزش رو داره که من داد بزنم و عصبانی بشم و دلی رو بشکنم و کسی رو ناراحت کنم؟
  • آیا طرف مقابلِ من، ارزشش کمتر از اون خسارتی هست که به من وارد شده؟

اگر به همه این سوالات جواب دادین و نتیجه گرفتین که باید عصبانی بشید، باشه. عصبانی بشید.


البته نمیگم که من هیچ وقت عصبانی نمیشم.

ولی چندین ساله که تصمیم گرفتم اینطوری باشم. تصمیم گرفتم موقع عصبانیت یه کم فکر کنم و هر کاری رو انجام ندم.

ارزش آدم بیشتر از این چیزاست که بخوام ناراحتشون کنم.

تحلیل عکسی از آرشام رضایی (فرنوش رضایی درجی) – مبینا نصیری

۲۶ تیر ۱۳۹۷





معرفی هنرمند

آرشام رضایی متولد ۱۳۶۴ عضو انجمن عکاسان و کارشناس ارشد تصویرسازی از دانشکده هنر و معماری است. عکاسی را در خانه عکاسان ایران فراگرفت.

پس ازآن به صورت حرفه‌ای در ژانرهای خبری، سینما و تئاتر و هنری فعالیت نمود.

سبک عکسی که به تحلیل آن می‌پردازیم “عکس صحنه‌پردازی شده” نام دارد.

این عکس از مجموعه عکس های آرشام رضایی  که در نمایشگاهی که  در اسفند ماه ۱۳۹۶ برپا گردیده بوده انتخب گردیده است.

تحلیل عکس

زیر سلطه نگاه

اثر فوق نقدی است بر جامعه‌ای که گفتمانی مردانه برآن سلطه دارد و تا عمق پارادایم‌ها (الگو واره‌های فرهنگی) ریشه دوانده است.

در این اثر مخاطب با نگاه‌های متفاوتی روبه‌رو است. نگاه‌هایی که پشت آن‌ها معانی بسیاری نهفته است. نگاه‌هایی که نشان از سلطه جامعه به عنوان یک نهاد قدرت دارد.

نهاد قدرت یکی از واژگانی است که میشل فوکو فیلسوف پسامدرن فرانسوی برای بیان اندیشه خود در نقد پارادایم‌های اجتماعی و سیستم‌های سیاسی انتخاب نمود. نهاد قدرت، چگونگی بودن فرد را تعیین و حقیقتا در زیست وی دخالت می‌نماید.

همانطور که در عکس مورد نظر، مخاطب شاهد نگاه‌هایی است که در پشت خود تحقیر و قضاوت را همراه دارد.

حال به تحلیل نگاه ها می پردازیم.

نگاه مرد، جنس آن نگاهی هیز و پرده در است. او زن را همچون یک کالا برانداز می‌نماید. لورا مالوی نظریه پرداز فمنیست در مقاله‌ای با عنوان، لذت بصری در سینمای روایی، این نوع نگاه را Gaze  می‌نامد و اعتقاد دارد، این مورد از زن یک کالا می‌سازد.

از نظر استفاده از وسایل صحنه نان نیمخورده‌ای که در دست مرد قرار دارد هم می‌تواند نشانه حریص بودن شخصیت وی دارد.

 

نگاه تحقیر گر زن چادر به سر زنبیل به دست، هیبت این شخصیت کاملا ازیک جامعه سنتی می‌آید. جامعه‌ای که تا آن میزان تحت سلطه پارادایم‌های فرهنگی و اجتماعی مسلط بر جامعه است که حتی نگاه هرزه مرد را نمی‌بینید و همچنان زن را برای رفتار دیگران گناهکار می‌داند. این نوع بینش پیوسته زن را در حصار می‌خواهد. حصاری که باورهایی خود ساخته به دور زن کشیده است.

نگاه زن گوشی به دست، این شخصیت آنقدر در جهان پست‌مدرن غرق گشته که حتی فرد دیگری را نمی‌بیند. او که سر در گوشی خویش فروبرده گویی کوچک‌ترین خبری از جهان پیرامون خویش ندارد.

دختر ساک به دست، از نگاه دختر تردید و ترس به خوبی پیداست. تردید و ترسی که حاصل هجوم نگاه‌های قضاوت‌بار به اوست. مکان قرار گرفتن دختر، درست در میانه صحنه است. این مسئله به خوبی هجوم نگاه‌ها به وی را نمایان می‌سازد.

در پایان امیدوارم  این هنرمند جوان با کوشش بیشتری به کار خویش ادامه دهد و در آینده شاهد آثاری درخشان‌تر از وی باشیم.

دسته بندی:

  مقالات

تکرار بیهودگی در گسترۀ ابدیت / نگاهی به نمایش‌نامۀ  ‌در انتظار گودوی بکت

۲۶ تیر ۱۳۹۷

تکرار بیهودگی در گسترۀ ابدیت

نگاهی به نمایش‌نامۀ  ‌در انتظار گودوی بکت

سعید هدایتی

در انتظار گودو تمام آن‌چه را که قصد دارد در نمایش‌نامه بیان کند، در گفت‌وگوهای اولیۀ ولادیمیر و استراگون بیان می‌کند که به مانند مقیاسی کوچک از تمام نمایش‌نامه عمل می‌کنند. کلیدی‌ترین جملۀ نمایش‌نامه سخنی از کتاب عهد عتیق است که می‌گوید: «امیدی که به تعویق بیفتد، باعث بیماری دل است.» (امثال سلیمان ۱۲:۱۳ به نقل از: اکبرنژاد: ۱۳۸۵)

این جمله تمام آن چیزی است که دو شخصیت اصلی نمایش‌نامه از سر می‌گذرانند: امید به فردایی رؤیایی، فردایی که هرگز نخواهد آمد.

دو ولگرد در منطقه‌ای مبهم در نزدیکی درختی به مانند درخت آفرینش زندگی می‌کنند تا خود به استعاره‌ای بدل شوند از تمام آن‌چه بشر تا کنون تجربه کرده است. (اشاره‌ای به هبوط به زمین و حس آوارگی که انسان پس از آن تجربه می‌کند.حسی که از منظر جنسی در اثر فقدان بند ناف اولیه به وجود می‌آید.)

استراگون و ولادیمیر تفاوت‌هایی ریشه‌ای با هم دارند، اما مکمل یک‌دیگرند و بقای یک‌دیگر را شکل می‌دهند. وجه اشتراک هر دوی آن‌ها این است که این دو موجودات منفعلی هستند و جز انتظار کار دیگری نمی‌تواند بکنند.

تمام آن‌چه در انتظار گودو شکل می‌دهد در یک دور می‌گذرد، ما با آغازی کلاسیک روبه‌رو نیستیم. در اولین گفت‌وگوهای دو ولگرد خبرهایی از اتفاقات دیروز می‌شنویم، یعنی پیش از آغاز داستان هم اتفاقاتی کلیدی در جریان بودند. اتفاقاتی که بعد از پایان داستان هم در جریان‌اند.

ولادیمیر و استراگون سر موضوعات مختلف اعم از مهم و بی‌اهمیت با هم حرف می‌زنند و هر وقت که دیگر حرفی برای زدن نمی‌یابند و نمی‌دانند چه کنند، تصمیم می‌گیرند منتظر گودو بمانند، و انتظار برای گودو چیزی است که آن‌ها را از حس بی‌هدفی دور می‌کند.

آن گفت‌وگوهای پیش پا افتاده که از نشانه‌های پر رنگ نمایش‌نامه‌های ابزورد هستند در این دیالوگ ولادیمیر علت می‌یابد: «هیچ‌وقت از امور کوچک زندگی غافل نشو.»

در انتظار گودو معلول چه شرایطی است؟

ولادیمیر و استراگون از جهانی تعریف می‌کنند که هنوز در اوج بود، در اواخر قرن ۱۹، این دو شخصیت که بعدها می‌بینیم نمادی از انسان سرگردان پس از جنگ جهانی دوم‌اند، با سه مفهوم گذشتۀ رؤیایی، حال عذاب‌آور و آیندۀ مبهم روبه‌رویند. اما چرا جهان در اواخر قرن ۱۹ در اوج بود؟

افزون بر نگاه نوستالژیک بشر به آن دوران پرشکوه علمی، در اواخر قرن ۱۹، جنگ مستقیم میان کشورهای قدرتمند میلیتاریست، صنعتی و سرمایه‌داری کم شده بود و این موضوع به جز جنگ روسیه و ژاپن در اولین دهۀ قرن بیستم ادامه یافت. بعدها تمام این میلیتاریسم سرکوب‌شده خود را در جنگ جهانی اول، انقلاب و جابه‌جایی حکومت‌های پس از آن و دست آخر در فاجعۀ جنگ جهانی دوم نشان داد. بدیهی است برای انسان‌هایی که نوجوانی خود را در میان جنگ‌ها و انقلاب‌ها گذرانده‌اند، پیش از دو جنگ حالتی نوستالژیک و آرمانی می‌یابد. در جنگ جهانی دوم که انسان‌ها ماهیت ددمنشانۀ خود را بیش از پیش بروز می‌دهند، به تمامی مفاهیم که جامعۀ انسانی پیش از این، روی آن بنا شده، یعنی مذهب، ملیت، ایدئولوژی‌های سیاسی و… بدبین می‌شوند و اگزیستانسیالیسم مقبولیت می‌یابد. جایی که انسان درمی‌یابد هیچ تکیه‌گاه محکمی ندارد و تمامی تکیه‌گاه‌هایی که بیشتر آن را مبنای پذیرش و شناخت جهان گذاشته بود، حتی زمان و مکان به مویی بندند و این خود زمینه‌ساز ابزوردیسم می‌شود. مهم‌ترین ویژگی نمایش‌نامه‌های ابزورد این است که انسان هیچ تکیه‌گاهی ندارد و بدون هویت اما در جست‌وجوی هویت، در جهانی مبهم، سرگردان است. این مشخصه بارها به طرق مختلف در در انتظار گودو تکرار می‌شود. مثلاً بازی بیهودۀ ولادیمیر با کلاه توخالی‌اش بیانگر همین نگاه است. استعاره از انسانی که در جست‌وجوی معنا و هویت می‌رود، اما هیچ نمی‌یابد.

در انتظار گودو و مذهب

مشخصه‌ها و ارجاعات مذهبی در انتظار گودو پررنگ‌اند، از همان جملۀ کلیدی «امیدی که به تعویق بیفتد، باعث بیماری دل است.» یا پرداختن به داستان دو دزدی که با مسیح (منجی) مصلوب شدند و پرداختن به مسئلۀ توبه،خوانده شدن نام هابیل و قابیل و نسبت دادن آن به پوتزو و لاکی، همه و همه بیانگر توجه بکت به موضوع مذهب در این نمایش‌نامه است.

در انتظار گودو و نسبتگرایی

یکی از نتایح فلسفی نسبت‌گرایی این است که هر پدیدۀ درک‌پذیری به واسطۀ نسبتی که با پدیدۀ دیگر می‌سازد، قابل شناسایی و تفسیر است. مثلاً کوتاهی در دلِ قیاسش با بلندی درک می‌شود و سیاهی در دل قیاسش با سفیدی.

بکت در تمامی شخصیت‌پردازی‌هایش اعم از ولادیمیر و استراگون، یا پوتزو و لاکی، آن‌ها را در دو سوی تضادی قرار داده که نسبت معناداری با یکدیگر می‌سازند.

این تفاوت‌ها که در دیالوگ‌هایشان بیش از پیش مشخص می‌شود، سبب معرفی یک شخصیت و به تبع آن شناخت و معرفی شخصیت دیگر است و این برای بکت به ابزاری کارآمد بدل شده تا شخصیت‌پردازی خود را تکیمل کند.

در انتظار گودو و پوزیتیویسم

میان آن‌چه فارغ از نظرگاه انسان‌ها در طبیعت رخ می‌دهد و آن‌چه به واسطۀ انسان‌ها درک می‌شود، تفاوت وجود دارد. پوزیتیویسم و سایر مکاتب فکری که خود را به علوم طبیعی و فلسفی قرن بیست تحمیل کردند، مبنای شناخت خود را این حالت دوم گذاشتند: آن‌چه انسان درکش می‌کند، صرف‌نظر از این‌که تا چه میزان درست یا تا چه میزان مبنای معرفت ماست.

تمام آن‌چه در نمایش‌نامه روایت می‌شود، بر مبنای واقعیت پوزیتیویستی است و قطعاً یکی از دو هدف اصلی بکت در هنگام نوشتن نمایش‌نامه بوده است.

پرداختن به داستان دو دزدی که با منجی به صلیب کشیده می‌شوند، و پرسشی که ولادیمیر پس از آن می‌کند، خود اثبات‌کنندۀ این قضیه است: چهار قدیس از این واقعه اطلاع دارند، اما فقط یک نفر آن‌ها به این موضوع اشاره می‌کند.

در واقع ما با یک واقعه طرفیم و راویانی که صداقت آن‌ها مفروض است، اما باز هم یک روایت دقیق از واقعیت نداریم، چون مبنای ما نه واقعیت خارجی بلکه واقعیت ادراکی است.

این داستان دزدان مصلوب وجهی نسبیتی می‌یابد. ما در نسبیت با یک رویداد طرف هستیم که از منظر چند ناظر ادراک می‌شود؛ ناظرانی که در بهترین حالت بخشی از حقیقت را می‌بینند. از این رو، ناظران مختلف روایاتی مختلف از یک واقعۀ واحد می‌دهند. روایاتی که گاه نه‌تنها با هم هم‌پوشانی ندارند، بلکه می‌توانند متناقض جلوه کنند، اما این به ابطال روایات منجر نمی‌شود.

پیامد این روایت نسبیت پوزیتیویستی، عدم قطعیتی است که در جای‌جای نمایشنامه مشهود است. از این رو، نویسنده تعهدی بر مبنای توضیح قطعی در مورد جهان خارج و هویت اشخاص حس نمی‌کند.

زمان و مکان در در انتظار گودو

زمان رکن اصلی تمامی نظریات علمی پس از رنسانس بود، سیر خطی زمان که به مانند یک محور تک‌بعدی تعریف می‌شد و سوی منفی آن گذشته و سوی مثبت آن آینده‌ای بود که پیوسته در یک مسیر و با ریتم ثابت طی می‌شد، در تمام آثار ادبی رعایت می‌شد.حتی تکنیک‌های روایی نظیر فلاش‌بک و فلاش‌فوروارد در تعارض با سیر خطی زمان نبودند.

یکی از مهم‌ترین طغیان‌های بشر طاغی قرن بیستم، در مقابلِ گذشتگان، طغیان در برابر تعریف خطی زمان بود. در بسیاری از آثار ادبی قرن بیستم، شکستن تعریف خطی زمان دیده می‌شود، این طغیان به دو صورت مجزا دیده می‌شود که هر دو شکل آن در در انتظار گودو به چشم می‌خورد.

اولی طغیانی است که زمان را در یک دور قرار می‌دهد. بخش پررنگی از تعابیر زمانی در انتظار گودو از قرار گرفتن در همین دور حکایت دارد، نگرشی که حتی به شکل عام‌تر به فلسفۀ داستان و بینش بکت به زندگی قابل تعمیم است و قادر است یکی از ویژگی‌های مهم را در تعریف ابزوردیته و اگزیستانسیالیسم ارایه دهد. اما دورهایی که در انتظار گودو دیده می‌شوند، دورهایی تماماً مشابه نیستند. در پردۀ اول درخت خشک‌شده نشان‌دهندۀ فصل پاییز و زمستان است، اما در پردۀ دوم که تمامی اتفاقات و نشانه‌های زیستی برای دو شخصیت دیده می‌شوند، درخت دارای برگ است. پس پردۀ اول فردای تکراری پردۀ دوم نیست، گو این‌که به علت شکل درخت در توصیف صحنۀ پردۀ دوم می‌توان حدس زد میان این دو پرده چند ماه فاصلۀ زمانی قرار دارد، اما در نمایش‌نامه بلافاصله پس از پردۀ اول می‌آید و این سبب می‌شود که بیننده چنین بپندارد پردۀ دوم فردای پردۀ اول است. و این تعریف زمان، خود بیانگر فلسفۀ داستان است. «تکرار بیهودۀروزمرگی‌ها در بستر ازلی ابدی تاریخ.»

اما زمان در در انتظار گودو چیست؟ در واقع زمان یک شات (یک لحظۀ ثبت‌شده) است. لحظه‌ای ثبت شده که با مشخصات خود در بطن یک دور تکراری زیستی وارد می‌شود. همه چیز در یک لحظه اتفاق می‌افتد (اشاره به رفتار ببرها) و دو شخصیت در لحظه‌های خنثا و فاقد رویداد، فقط انتظار (به معنای دقیق‌تر گذر زمان) را از سر می‌گذرانند.

این نگرش به زمان را صراحتاً در دیالوگ‌های پوتزو می‌شنویم.

پوتزو: از من سؤال نکنید، آدم کور هیچ درکی از زمان نداره (عبارت «آدم کور» منحصر به پوتزو نیست و قابل تعمیم به بشر پس از جنگ دوم جهانی است.)

پوتزو:شما هم با این زمان کوفتی‌تان شکنجه‌ام می‌دهید. (بی‌تعریفی بشر مدرن از زمان)

یک روز به دنیا آمدیم (یک لحظۀ ثبت شده) یک روز او (لاکی) لال شده (یک تروما) یک روز خواهیم مرد و یک روز هم به دنیا آمدیم. (همان لحظه، همان ثانیه.)

همۀ دیالوگ‌های پوتزو بیانگر آن است که زمان یک شات تأثیرگذار است. البته واژۀ «همان» در دیالوگ‌های پوتزو و معرفه کردن زمان، خود ماهیت اساطیری تولد و مرگ را تعریف می‌کند و از سوی دیگر، نگرۀ پوچی دنیا و این را ‌که به مویی بند است، اثبات می‌کند.

شخصیتپردازی ولادیمیر و استراگون

قوی‌ترین نیرو در ولادیمیر (دی‌دی) غریزۀ بقاست او هنوز می‌خواهد زندگی کند و زندگی را بیازماید «هر بار به خودم گفتم صبر کن ولادیمیر، تو که هنوز همه چیو امتحان نکردی.» در آن سو، استراگون (گوگو) نگاه تیره و تاری به دنیا دارد. او نمایان‌گر ضمیر خودآگاه انسان است. ضمیری یاغی و پوچ‌گرا که آمدن به دنیا را اولین گناه خودش می‌داند و دنیا را بدین حد ملکۀ عذاب می‌داند. در آن سو، در ولادیمیر (دی‌دی/نا خودآگاه) غریزه‌ای محوری وجود دارد که در جست‌وجوی آرامش است، نه حقیقت، و به آن دست یافته، ولادیمیر کسی است که توبه می‌کند، اما از چه؟ نمی‌داند و برایش هم اهمیتی ندارد. او احساس گناه می‌کند و برای رهایی از آن، توبه را کافی می‌داند (شبیه لاکی) بی‌آن‌که نسبت به مسئله عمیق‌تر شود.

خودآگاه، ماجراجو، و هم‌زمان سرکوب‌گر است. او خودش را سرکوب کرده، سرکوبی که بخشی از آن از ناآگاهی و تسلط نداشتن وی بر دنیای اطراف نشئت می‌گیرد و بخشی دیگر، از وابستگی‌اش به ولادیمیر.

ما این سرکوب‌ها را در آغاز داستان درمی‌یابیم، جایی که استراگون نمی‌تواند قهقهه بزند، دلش را می‌گیرد و به لبخندی بسنده می‌کند. او یک عنصر «خوداخته» است، درست به مانند ذات ماجراجوی انسان.

در آن سوی، ولادیمیرِ غریزه‌محورِ درجست‌وجوی‌آرامش قرار دارد، که اصلاً در جست‌وجوی دانستن نیست. ولادیمیر به انتظار بیهوده‌اش عادت کرده، چراکه ناخودآگاه آرامش را در عادت جست‌وجو می‌کند و همین سبب می‌شودکه هیچ نشانی از خودبیگانگی و پوچ‌انگاری در برابر دنیا در او دیده نشود. ما این تفاوت مبنایی دو شخصیت را زمانی به شکل واضح می‌بینیم که آن دو، میوه (استعاره از زندگی) را می‌خورند؛ برای استراگون هرچه می‌گذرد تلخ‌تر می‌شود و و ولادیمیر هر چه می‌گذرد بیشتر به آن عادت می‌کند. یا استراگونی که معتقد است او حقوقش را از دست داده، حال آن‌که ولادیمیر معتقد است از آن صرف‌نظر کرده است. (اشاره به داستان هبوط انسان از بهشت.)

خودآگاه بلندپرواز، به وسیلۀ ناخودآگاه کنترل و حفاظت می‌شود، اما این کنترل به خودی خود، به نوعی سرکوب منجر می‌شود. مثلاً ولادیمیر استراگون را از غرق شدن نجات داده و مدعی است که می‌توانست استراگون را از شر تمام کسانی که او را زدند، نجات دهد؛ نه از طریق مقابله با آن‌ها، بلکه از طریق پیش‌گیری: «اگه بات بودم نمی‌ذاشتم کار به این‌جا برسه که هر کاری بکنی.» استراگون این کتک‌ها را زمانی خورده که ساز جدایی و عصیان از ولادیمیر را سر داده، چراکه خودآگاه بدون ناخودآگاه در دردسر می‌افتد.

این سرکوب تمامی بلندپروازی‌های استراگون را از او می‌گیرد.

«استراگون: بیا به دورهای دور برویم.» (بلندپروازی استراگون)

«ولادیمیر: نمی‌توانیم باید همین نزدیکی‌ها بمانیم.» (سرکوب)

«استراگون: چرا؟»

«ولادیمیر: باید منتظر گودو باشیم.»

در واقع گودو در این‌جا همان ماهیت برتری است که ناخودآگاه، با آن، خودآگاه را سرکوب می‌کند.

پوتزو و لاکی

از آ‌ن‌جا که در نمایش‌نامه همه چیز روی نسبت‌ها بنا شده، از رابطۀ پوتزو و لاکی می‌توان تعبیرهای مختلفی کرد. پوتزو را می‌توان نماد طبقۀ حاکم دانست و تحلیلی طبقاتی و سیاسی از آن داشت. از سویی می‌توان پوتزو را نماد دولت و لاکی را نماد ملت دانست و گاهی ممکن است این دو سمت و سویی کمونیستی بگیرند و پوتزو را مظهر سرمایه‌داری به‌بندکشندۀ توده‌ها دانست. اما آن‌چه انکارپذیر نیست، تأثیرپذیری بکت از نظریۀ «مرگ خدا»ی نیچه است. در پوتزو نشانه‌هایی از خدا بودن می‌بینیم. او خود را مالک همۀ زمین‌ها می‌داند و در بیان شباهت خود با دو ولگرد می‌گوید: «و خدا انسان را به شکل خود آفرید.» البته پوتزو می‌تواند جایگاه اربابان کلیسا را هم نمایندگی کند؛ جایی که گروهی به نام پدر و پسر، بر تمام زمین‌ها حکم‌فرمایی می‌کردند و انسان را به بند می‌کشیدند.

با پذیرش فرض خدا بودن پوتزو، لاکی هم انسانِ نوعی می‌شود. با این اوصاف، اشاره به سرپیچی یک‌بارۀ لاکی از پوتزو، کنایه‌ای از داستان میوۀ ممنوعه است.لاکی (انسان) به دنبال اقناع و راضی کردن پوتزوست و هر کاری برای تحت‌تأثیر قرار دادن او انجام می‌دهد. شاید لاکی هم مثل ولادیمیر احساس گناه می‌کند و در جست‌وجوی توبه و پشیمانی است، چون انسان این تصور را دارد که بدون مفهوم خدا در سرگردانی و بی‌هویتی رها می‌شود.

به محض ورود پوتزو، ولادیمیر و استراگون تحت‌تأثیر وی قرار می‌گیرند و او را «قربان» صدا می‌زنند. اما بعدها از او سؤال می‌کنند و این سؤال‌ها ابهت اولیۀ پوتزو را می‌گیرد. (اشاره به فلسفۀ شک‌گرایی و پیشرفت و به چالش کشیدن جایگاه کلیسا.)

ورود دوم پوتزو و لاکی در پردۀ دوم، نشان می‌دهد که خود لاکی بردگی را انتخاب کرده. به یک دلیل ساده، او تحمل رنج و سردرگمی ناشی از آزادگی را ندارد.

پوتزو دیگر ابهتی برایش نمانده و لاکی فرصت آزادی را پس می‌زند و باز هم بردگی برای یک ارباب افول‌کرده را می‌پذیرد تا خوشبخت (لاکی) بماند.

در سوی دیگر، ولادیمیر از به بند کشیده شدن لاکی استقبال می‌کند، چون از لاکیِ آزاد می‌ترسد و تصور جنایت او را دارد، گویی که او آزادی مطلق را معادل هرج و مرج مطلق می‌داند و از ذات خطرناک ملت بدون دولت، توده‌های بدون قانون، انسان بدون محدودیت و طبع خشن آن ترس دارد. چون جدایی از تمام مفاهیم محدودکننده و چارچوب‌بخش می‌توانند از انسان یک جنایت‌کارِ افسارگسیخته بسازد. همین ترس، ولادیمیر را ترغیب می‌کند تا لاکی آزادشده را به بند کهنه‌ای که دیگر کوتاه شده و آن قدرت بازدارندگی پیشین را ندارد، برساند. لاکی استعاره از انسانی است که یک‌بار قادر شده تا از بند خود را برهاند، اما بار دیگر پشیمان می‌شود.

دو ولگرد که به واسطۀ نسیان‌های روزانه‌شان در هویت پوتزو تردید دارند، پیشنهاد می‌کنند او را با نام‌های مختلف بخوانند تا هم هویت او را بیابند هم وقت خود را بگذرانند. شاید این استعاره از همان چیزی باشد که انسان در جست‌وجوی نیروی مافوق انجام می‌دهد، در جست‌وجوی نام‌های مختلف و تعاریف مختلف می‌رود، اما هیچ جوابی نمی‌یابد و تنها حاصل آن، گذران وقت است و این تمام چیزی است که در در انتظار گودو اتفاق می‌افتد؛ جست‌وجویی خیالی که حاصلی جز گذران وقت ندارد. شاید همین گذران وقت است که هدف نهایی زندگی است.

در خلال این نام‌گذاری‌ها استراگون پوتزو را هابیل و لاکی را قابیل می‌نامد، در این‌جا پوتزو نماد وجه خیر انسان می‌شود که از دل وفاداری به نیروی برتر شکل می‌گیرد، و لاکی وجه طغیان‌گرِ شرور انسان است. با ذکر این نکتۀ مهم که این‌جا این ناخودآگاه و غریزۀ انسان است که شرورو شرارت‌آفرین است و از همین روی باید به وسیلۀ خودآگاهِ صاحب شعور کنترل شود. بلی، انسان به منظور دوری از شرارت، آزادی را از خود گرفت.

پسرک پیامرسان

پسرک پیام‌رسان در هر دو پرده وارد می‌شود. او هم مانند تمام کاراکترهای داستان به جز ولادیمیر، دچار نسیان است و گذشته را به خاطر نمی‌آورد. او یک وعده‌دهنده است، کسی که بدون اطلاع اما با قطعیت وعدۀ فردایی بهتر و آینده‌ای بی نقص می‌دهد، اما این وعده‌های دروغین، ارمغانی جز تکرار هر روزه و قرار دادن دو ولگرد در یک دور ندارند. پسرک مدعی است از سوی گودو می‌آید، اما او هم اطلاعات روشنی از گودو ندارد. او حتی در حدس رنگ ریش‌های وی هم دچار تردید است. پسر از شلاق می‌ترسد. او هم مدعی است برادری دارد که از آقای گودو کتک می‌خورد و تحت شلاق سرکوب وی کنترل می‌شود. آن‌گاه دوباره داستان هابیل و قابیل تکرار می‌شود. و انسانی متولد می‌شود که از ترس خشونت، اطاعت و امید واهی را سر مشق خویش قرار می‌دهد.

بیهویتی در در انتظار گودو

در انتظار گودو هم مثل بسیاری از آثار ادبیات مدرن، خاصه آثار ابزورد، فاقد هویت مشخص در میان اشخاص است و هویت‌ها جز فرضیاتی غیرقطعی و قراردادی نیستند. در چنین شرایطی، انسان هیچی است که می‌تواند همه چیز باشد. ولادیمیر و استراگون دیالوگ‌های یکدیگر را می‌گویند. پوتزو می‌گوید ممکن بود او جای لاکی باشد و دو برادر هیچ تفاوتی با هم ندارند و پسر دو بار ولادیمیر را آقای آلبرت صدا می‌زند. هویت فردی در تمام نمایش‌نامه گم است و شخصیت‌ها خاصیت محیط را می‌گیرند، بی‌آن‌که چیزی از درون داشته باشند.

 

سؤال آخر: گودو کیست؟

گودو هم مثل تمام آن‌چه در نمایش‌نامه آمده، تعریف مشخصی ندارد و فقط به واسطۀ نسبتی که با دیگر شخصیت‌ها می‌یابد، معین می‌شود. گودو نیروی برتری‌ ساخته و پرداختۀ ذهن انسان است که او برای فرار از فقدان معنا برای خود تعریف می‌کند، اما این نیروی برتر جز سرکوب فردیت آدمی و به ارمغان آوردن انفعال برای او، کاری نمی‌کند. عناوینی مثل خدا (به واسطۀ شباهت واژۀ لاتین) منجی (به واسطۀ خلق موضوع انتظار و داستان مسیح) و ابرانسان (به واسطۀ تلفیق نام گوگو و دیدی، خودآگاه و ناخودآگاه) را می‌توان به آقای گودو نسبت داد. اما بدیهی است که اعطای هر یک از این نسبت‌ها به آقای گودو محدویت مخربی در نمایش‌نامه ایجاد می‌کند و آن را به سطح می‌آورد. شاید به همین سبب باشد که بکت ترجیح داد گودو را X بداند.اما با فرض تصور گودو به عنوان ابرانسان، درمی‌یابیم که تمایل انسان منفعل در خلق ابرانسان با شکست و اتلاف وقت روبه‌رو می‌شود؛ چراکه ابرانسان‌ در دل سرکوب به وجود نمی‌آید.

سعید هدایتی ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۷

Print Friendly, PDF & Email

یکسان انگاری منطق قانون و فقه آسیب ایجاد می کند

۲۶ تیر ۱۳۹۷

 به گزارش فرهنگ امروز به نقل از مهر؛ پیش کرسی نظریه پردازی «آسیب شناسی یکسان انگاری منطق فقه و منطق حقوق» به همت انجمن فقه و حقوق اسلامی و هیئت حمایت از کرسی‌های نظریه پردازی در دبیرخانه انجمن‌های علمی حوزه برگزار شد. در این مراسم که با حضور اساتید حقوق و فقه حوزه و دانشگاه از جمله حجت‌الاسلام والمسلمین ارسطا، حکمت نیا، عبدی پور و علیزاده و… برگزار شد، این نظریه علمی بررسی شد.

در ابتدای این مراسم سید احمد حبیب نژاد دبیر این نشست علمی با اشاره به کیفیت برگزاری این نشست علمی گفت: این نشست، کرسی پیش نظریه پردازی است که در این نشست حجت‌الاسلام فیاض از تحلیل گران و پژوهشگران عرصه فقه و حقوق حوزه به ارایه نظریه خود می‌پردازد و توسط دو ناقد و ناظر هیئت حمایت از کرسی‌های نظریه پردازی نیز نقد می‌شود.

در ادامه حجت‌الاسلام فیاض استاد حوزه در بیان نظریه خود گفت: مباحث بین فقه و حقوق، از مباحث پرچالش و نسبتا جدید است و در تالیفات مختلف به این بحث پرداخته شده به تمایزات و وتشابهات این دو پرداخته شده است.

وی افزود: در این بین رابطه بین اصول فقه و اصول قانون یا رابطه منطق فقه و یا قانون بیش از دیگر مباحث مورد نیاز است که این بحث نیز کمتر مورد توجه واقع شده؛ البته اینگونه نیست که در هیچ کتاب و مقاله‌ای به این بحث توجه نشده، لیکن تالیفات جدی و مستقلی در این عرصه انجام نشده است.

پژوهشگر فقه و حقوق بیان کرد: در عرصه منطق حقوق تالیفات بسیاری وجود دارد؛ از تالیفات مبنایی و اصیلی که دکتر کاتوزیان و لنگرودی و.. با روش‌های مختلف نوشته اند تا تک نگاری‌هایی که در این عرصه انجام شده، ولی در مقایسه این دو روش کمتر تالیف مهمی وجوددارد؛ هرچند اشاراتی در این کتب وجود دارد.

وی گفت: بحث مقایسه اصول فقه و اصول قانون در کشورهای عربی و همسایه از جمله عراق، مصر و سوریه بسیار پررنگ است؛ تالیفاتی از جمله اصول القانون و اصول الفقه و… در این سالها تالیف شده؛ در کشورهای غربی نیز این بحث تحت عناوین مختلفی وجود دارد.

این پژوهشگر اظهارکرد: در ذیل مبانی تالیف حقوقی به مبانی قانون گذاری عرفی در غرب توجه شده است؛ در مجموعه دکترین حقوقی کشورمان در کتاب‌های اساتیدی چون دکتر کاتوزیان این بحث وجود دارد، ولی هنوز این بحث پررنگ نشده است؛ البته کتبی چون اصول فقه و حقوق تالیف شده است ولی هنوز منطق قانون به عنوان یک بحث مفصل تنظیم نشده است.

فیاض تصریح کرد: عنوان این نظریه به این معنی است که عده‌ای منطق قانون و فقه را یکسان انگاشته اند، در حالی که اینگونه نیست و این یکسان انگاری آسیب‌هایی را ایجاد می‌کند؛ این عنوان بخشی از مدعی بنده است.

وی گفت: نکته دیگر آن است که در رابطه با علت یابی و اینکه چرا این نگاه استقلالی به اصول قانون کمتر مورد توجه قرار گرفته، می‌تواند به عللی اشاره کرد از جمله رسوخ ادبیات اصول فقهی به مجموعه دکترین حقوقی؛ یا اینکه چون قانون اساسی ما مطابق با فقه است و یا مخالف با موازین دینی نیست، نیازمند طراحی یک سازوکار مستقل برای تفسیر قانون با نگرش خاص نبودیم.

در ادامه این نشست، حجت‌الاسلام والمسملین محمد جواد ارسطا عضو هیئت علمی داشگاه تهران و دکتر عبدی پور هیئت علمی دانشگاه قم به نقد این نظریه پرداختند و در نهایت و پس از سخنان داوران و حاضران در نشست، مدعی این نظریه از نظر علمی خود دفاع کرد.

سوختن وسط آب، عجب دردی دارد

۲۶ تیر ۱۳۹۷

هنوز یک سال از داغ پلاسکو نگذشته که داغ جدیدی به دلمان افتاد واقعا سوختن وسط آب عجب دردی دارد. فرقی نمی کند که کشتی سانچی در چهار راه استانبول بسوزد و پلاسکو در دریای چین مهم این است که در هر دو حادثه تعدادی از هموطنان عزیزمان را از دست دادیم.پیرو همین اتفاق ناگوار تعدای از نویسندگان و شاعران ایران زمین هم دردی خود را با سروده ها و نوشته های خود به خانواده های داغدار تسلیت گفتند،در این پست تعدادی از این نوشته ها را تقدیم شما می نماییم.

مهدی ایوبی:

آبو که رو آتیش می‌ریزن…
دریا چجوری شعله‌ور می‌شه؟
این روزهای تلخ و پر تاول…
فک می‌کنی با گریه سر می‌شه؟

هی داغ پشتِ داغ پشتِ داغ!
ما خیلی وقته حالمون خوش نیست
از قصه و افسانه دس بردار…
حتا یکی از ما سیاوُش نیست!

دجله، پلاسکو، رکس، اقیانوس…
تا یادمه تو دل آتیشیم!
این همه ساله رد شدیم از جنگ…
چرا هنوز داریم شهید می‌شیم؟!

این کشتی واسه ما پر از آدم…
برای یک عده پر از نفته!
یه چیزی این وسط غلط بوده…
که آدما رو یادمون رفته!…

 

عبدالجبار کاکایی:

«نه بی تو سکوت
نه بی تو سخن
به یاد تو بودم، به یاد تو، من
ببین غم تو
رسیده به جانم
بگو چه کنم؟».

 

روزبه بمانی:

«داره میسوزه دریا قطره قطره
داره کم میشه از اعماق ریشه
نگاه کن پیش چشمای یه دنیا
یه دریا با یه کشتی غرق میشه»

 

فاضل نظری :

«گُلِ محمدیِ من، مَپرس حالِ مرا
به غم دُچار چنانم، که غم دُچارِ من است!»

 

امید صباغ‌نو:

«خبر تلخ زود می‌پیچد…
در نخستین سالگرد فاجعه‌ی پلاسکو داغدار کشتی سانچی شدیم. تسلیت به خانواده‌های عزادار که عمق دردشان بی‌نهایت است.»

 

 

صابر قدیمی:

«در قهوه‌ام مراسم تدفین آرزوست
از داغ فال من ته فنجان شکسته است…
تسلیت… از خون جوانان وطن لاله دمیده»

مهدی اشرفی:

«غم‌های مان اندازه‌ی دریا بزرگند…

 

داود سوران

«دریا/ از صید مرواریدی چون تو/ سال‌ها برای خودش/ کف خواهد زد»

 

عباس سجادی، شاعر و مدیرعامل فرهنگسرای نیاوران نوشت:

«خانه‌ام آتش گرفته است، آتشی جانسوز/ هر طرف می‌سوزد این آتش/ پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود/ من به هر سو می‌دوم گریان/ در لهیب آتش پر دود/ وز میان خنده‌های‌ام تلخ/ و خروش گریه‌ام ناشاد/ از درون خسته‌ی سوزان/ می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد!
تسلیت عمیق به خانواده داغدار کارکنان نفتکش سانچی»

سعید بیابانکی با انتشار شعری از حافظ این حادثه را تسلیت گفت:

«کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
شاید که باز بینیم دیدار آشنا را…»

 

لیلا کردبچه:

«دی بر سر کشته‌ای دوصد شیون بود
امروز یکی نیست که بر صد گرید

 

محسن انشایی:

«تسلیت پشت تسلیت/ داغ پشت داغ/ لعنت پشت لعنت/ جهل پشت جهل/ دروغ پشت دروغ/ تحمل پشت تحمل/ هنوز پشتمان جا دارد؟»

 

ولی کریمی:

«شعله از ابر، فقط اشک تمنا میکرد
عجب از منطق دریاست که حاشا میکرد
در دل وحشت و آتش وسط اقیانوس
دست و پا میزدیُ آب تماشا می‌کرد»

 

رضا قاسمی:

«هیچ‌کس مثل شما درک نکرد این را که …
سوختن در وسط آب ، عجب دردی داشت»

الینا نریمان:

«دریا به هر انچه می‌خواهد می‌رسد/ به تو/ به پیراهن آبی‌ات/که بادبان کشتی‌های غرق شده اس/ به من که رنگدانه‌ی مرگ/ در چشمانم موج برداشته است.»

 

۱۰ قدرت ذهن نوشته باربارا برگر + کتاب ویدئویی

۲۶ تیر ۱۳۹۷

کتاب ۱۰ قدرت ذهن گذر مختصری بر تکنولوژی ذهن است. اینکه این تکنولوژی چیست و چگونه می‌توان از آن در جهت تغییر زندگی بشر استفاده کرد. به طور مختصر می‌توان گفت که تکنولوژی ذهن، همان علم ذهن است. تکنولوژی ذهن، اصول و قوانین حاکم بر نحوه کار ذهن را شرح می‌دهد. همانطور که برخی قوانین فیزیکی پدیده‌های سیاره خاکی را توجیه می‌کنند، یک سری قوانین و اصول ذهنی هم هستند که پدیده‌های ذهنی را توجیه می‌کنند.
۱۰ قدرت ذهن

برای دانلود رایگان ۲۰ صفحه اول این کتاب اینجا کلیک کنید.
خرید آنلاین، ارسال به آدرس ایمیل شما – قیمت ۲۹۰۰ تومان

جهت خرید این کتاب، اطلاعات زیر را تکمیل نمایید:










تعداد صفحات: ۱۲۸ صفحه
نویسنده: باربارا برگر

🎁 با خرید این محصول، نسخه ویدئویی خلاصه کتاب «راز» را با زیرنویس اختصاصی دریافت کنید.



تمام حقوق قالب و محتوای سایت محفوظ است و هرگونه کپی برداری غیر قانونی و بدون اجازه از سایت پیگرد قانونی دارد